بسم الله الرحمن الرحیم
من نگویم عقل را دیوانه باش
یا برون از کاخ و در ویرانه باش
هان تو ای دل با تو میگویم سخن
شو فرو اندر مِی و پیمانه باش
شهرِ جمله عاقلان ماتم سراست
راه صحرا گیر و بیکاشانه باش
ترک جان میکن تو بیپروا بسوز
در بر شمع از ادب پروانه باش
در طریقت کاهلی بخشوده نیست
در مرام عاشقی جانانه باش
سال ها باید شوی مرضی یار
صبر کن در صبر خود مردانه باش
گر ز شوق وصل یار آیی به شب
تا سحرگه بر در میخانه باش
گر که در بگشوده و راهت دهند
دنیی و عقبی بهل ویرانه باش
گر به سر داری تو سودای بهشت
رو برون از فکر آب و دانه باش
میکدهست اینجا بدان بازار نیست
سوی ساقی چون روی مستانه باش
در جمال یار تا حیران شوی
فارغ از هم کعبه و بتخانه باش
گر که آن مه غمزهای کرد و برفت
در پی دیدار او دیوانه باش
میخرامد سویت ای دل تا که او
گو نشین بر تخت و صاحبخانه باش
میگریزد گر ببیند غیر را
ناز دارد او بسی رندانه باش
***
او یکی صاحبدلی فرزانه بود
از عجب پنداریاش افسانه بود
واصلی رهآشنا علامه نام
که برون از دهر و بیکاشانه بود
گام او هرگز نشد لرزان به راه
در ره عشق خدا مردانه بود
هر زمان میخانه را بگشوده دید
سوی ساقی میشد و مستانه بود
جنت و عقبی به یک غمزه فروخت
کی به فکر آب و فکر دانه بود
میبگفتا میکده بازار نیست
در برش هر دو جهان ویرانه بود
در دلش آن ماه چون خانه گزید
تیغ غیرت بر سر بیگانه بود
میپراکند او به تیغ اغیار را
این هنر در او عجب رندانه بود
چون جمال حق از او طاقت ببرد
بوسه زد بر شمع و چون پروانه بود
ترک سر کرد او و بیپروا بسوخت
زین سبب هم بیسرو سامانه بود
تو بدانستی چرا این ره سپرد؟
فارغ از هم کعبه و بتخانه بود
این همه شد تا که گیرد او غریق
همت والا ببین مستانه بود
قرنها باید که دامان جهان
پرورد چون او که تک فرزانه بود
نور حق تابید بر رخسار او
در شب تار زمان دردانه بود
بیوضو بر گِرد این وادی مگرد
سالک این ره یکی علامه بود
۱۳۸۴