باسمه تعالی
از وجودت مشعلی افروختی
در تو هرچیزی که دیدم تازه بود
از لبت هرچه شنیدم تازه بود
در وجودت هرچه دیدم سادگی
در نگاهت شعلۀ دلدادگی
باغ چشمانت پر از پروانه بود
دست تو گنجشکها را لانه بود
قامتت پل بین خاک و آسمان
پیکرت گلزاری از رنگینکمان
در کلامت گرمی خورشید بود
آبشار آبی امید بود
چشمهایت نقرهزار ماهتاب
میتراوید از تنت بوی گلاب
دستهای نازنینت پینه داشت
با مشقت الفتی دیرینه داشت
گامهایت تشنۀ پرواز بود
در نفسهایت نسیم راز بود
عزمت از هر جنگلی انبوهتر
صبر تو از کوهها هم کوهتر
از وجودت مشعلی افروختی
تا شود روشن شب ما سوختی
شب ز گرمای تو کمکم آب شد
ابرها رفتند و شب مهتاب شد
تاروپود شب ز یکدیگر گسست
شب حبابی شد بهدست تو شکست
سایهات تا دورها گسترده است
خاک را آرام و ایمن کرده است
۸مرداد۱۳۸۳