سخنان آقای علی دوایی درباره‌ی استاد علامه در همایش آرامش‌جویی در مکتب تربیتی استاد

تاریخ ایجاد: ۱۴۰۱/۴/۳۰

تعداد بازدید:۰

سخنان آقای علی دوایی درباره‌ی استاد علامه در همایش آرامش‌جویی در مکتب تربیتی استاد


بسم الله الرحمن الرحیم

من ابتدا شعف خودم را از این که در جمع شما ویکی از شما خانواده‌ی علوی هستم، ابراز می‌کنم.

آقای علامه درهمه‌ی زمینه‌ها ابتکار وخلاقیت داشت. توانایی وهنر آقای علامه در تهیه‌ی امکانات برای مدرسه از این موارد است که مغفول افتاده.

شما به یاد دارید که آن زمان فرهنگ مدرسه‌سازی اصلا متعارف و متداول نبود. مسلمان‌ها به راحتی مسجد می‌‌‌‌ساختند.مرحوم پدرم می‌گفت: دو سه نفر هستند که می گویند هر مسجدی ساخته شود، دستشویی آن به عهده‌ی ما! در این حد آمادگی و استقبال بود، اما برای مدرسه سازی فرهنگش نبود.

خاطره‌ای برای شما  نقل کنم. میزی که الأن در دفتر دبیرستان علوی است، سال 35 هم که ما به دبیرستان آمدیم همین میز در دفتر بود. آقای علامه می‌فرمودند: من این میز را 60 تومان خریدم (60 تا یک تومانی) برای تهیه‌ی این 60 تومان رفتم بازار پیش یکی از کسانی که احتمال می‌دادم بتواند کمک کند. برای او نزدیک به یک ساعت درباره‌ی آدم سازی و لزوم مدرسه‌داری حرف زدم. حرف‌هایم که تمام شد،20 تومان درآورد داد. رفتم سراغ بازاریِ دیگر. درهمین حدود از من وقت گرفت واتفاقا او هم 20 تومان داد. نفر سوم هم 20 تومان تا این میز دست دوم را خریدم.

 در آن زمان پول گرفتن برای کار فرهنگی مشکل بود. اما آقای علامه با خلاقیت و پشت‌کاروتاثیری که داشت این راه را هموار کرد. اگر چه روحانی با عمامه‌ی کوچک و محاسن کوتاه وفرز دویدن واین طرف آن طرف رفتن رسم نبود و تحویل گرفته نمی‌شد، ولی آقای علامه با ویژگی‌های خاص خود توانست این حرکت فرهنگی را آغاز کند و ادامه دهد. کلام ایشان در افراد خیلی مؤثر بود. به عنوان مثال آقای محمد‌ی اردهالی گفتند: رفتم خانه‌ی خواهرم، دیدم از دست شوهرش گله می‌کند. گفتم: چی شده؟ گفت: شوهرم داره فرش‌ها رو جمع می‌کنه ببره بفروشه! رفتم پرسیدم: جریان چیه؟ گفت: آقای علامه گفتند: پول لازم داریم. گفتم: ندارم. گفتند: فرش زیر پایت رابفروش. می‌خواهم این فرش را ببرم بفروشم. گفتم:عیب نداره، حرف ایشان رو عمل کن، بعدا جبران می‌شه. همان طورهم شد.

ایشان برای ایجاد این فرهنگ باید زمینه‌سازی می‌کردند. به خوبی به یاد دارم وقتی ما صبح‌ها در حیاط مدرسه بازی می‌کردیم و ایشان از بالای ایوان نظارت می‌کردند، چند صندلی گذاشته بودند و به 4‌‌‌5 نفر بازاری جامع‌ المقدمات درس می‌دادند. کسی که فضلای قم پای درس او بودند، به انگیزه‌ی عربی درس دادن فکر این چند نفر را می‌ساختند. مرحوم شالچیان ومرحوم نیکومنش ازاین‌ها بودند. کار به این جا می‌رسد که آقای شالچیان، برای پول دادن به مدرسه پیش قدم می‌شود. ایشان 3 بار سکته کرده بود. به آقای علامه گفته بود: به من می گویند چرا این قدر حرص و طمع داری؟ تو که 3 بار سکته کرده‌ای، چرا هنوز بازار می‌آیی؟

ولی می‌خواهم فقط به شما بگویم، به خدا قسم با این که شرایطم را می‌فهمم، باز می‌روم حجره به این عشق که صنار، سه شاهی در بیاورم برای مدرسه‌ی نیکان وعلوی. خلاصه آقای علامه در این زمینه هم آینده‌نگری داشتند. ایشان روی نیت و بینش کسانی که از آنان امکانات می‌گرفتند هم، کار می‌کردند. ابتدا در اهمیت تعلیم و تربیت صحبت می‌کردند. سپس می‌گفتند: قصدتان را خالص کنید و بدانید کاری که کرده‌اید، خیلی ارزشمند است ولی اگر انتظار دارید در مدرسه توجه ویژه‌ای به بچه‌ی شما بشود، همین حالا بیایید آن پول بی‌ارزشتان را بگیرید و بروید. این‌ها سبب می‌شد که افراد ساخته بشوند، هر چند، گاهی مورد اعتراض بعضی از دوستان قرار می‌گرفتند که این بخش آخر را با این خشونت نگویید.

در مورد ابتکار وخلاقیت هم یک خاطره نقل کنم. حاج آقای لاشیء پدر خانم بنده می‌گفت: آقای علامه برای کمک به ساختمان مدرسه عده‌ای را دعوت کرده بودند. مدعوین تک تک که می‌آمدند، می‌رفتند در زیرزمین مدرسه که  ما در آن نماز می خواندیم تا آقای علامه مثلا ساعت 6 تشریف بیاورند پایین صحبت کنند. همه می‌‌‌آیند وساعت 6 می‌شود. می‌بینند آقای علامه نیامدند. می‌دانستند که ایشان اهل یک دقیقه خلف وعده نیستند. یکی از آن‌ها می‌آید بالا در دفترمدرسه خدمت آقای علامه می‌گوید: آقایان منتظرشما هستند. ایشان می‌‌‌فرمایند:بله می‌دانم ولی شرعا نمی‌توانم بیایم آن جا، به آقایان هم بگویید تشریف ببرند! این شخص می‌آید به بقیه می‌گوید:آقای علامه نمی‌آیند، گویا گله‌مند هستند. یکی دو نفر دیگر می‌آیند خدمت ایشان، می‌گویند: آقا! مادر خدمتتان هستیم، دوستان منتظرند. آقای علامه می‌گویند: بله، شنیدم؛ چون سقف آن زیرزمین هرلحظه احتمال می‌رود خراب بشود، شرعا نمی‌توانم آن جا بیایم. شما هم تشریف ببرید وفردا بیایید پرونده‌ی بچه‌هایتان رابگیرید و بروید. من این جا برای بچه‌ها احساس امنیت نمی‌کنم. آن دو نفر بر می‌گردند  پایین و با بقیه‌ی دوستان مطرح می‌کنند. آن‌ها می‌گویند: پیام را گرفتیم! و بدون این که آقای علامه تشریف بیاورند، مبالغی را می‌نویسند و می‌آورند خدمت ایشان ومسأله حل می‌شود.بینید ابتکار ونوآوری را!

آقای علامه هرچند با سختی و مرارت امکانات مالی  برای مدرسه فراهم می‌کردند، اما در خرج کردن مثل آب روان خرج می‌کردند واصلا ارج و ارزشی برای این پول به دست آمده قایل نبودند. برای مثال آقای تنها می‌گفت: یک روز پدرم 200 تومان که خرج دو سه ماه خانواده‌ی ما بود، به من داد تا به بانک بگذارم. آن را در راه از جیبم زدند. با ناراحتی آمدم مدرسه. همین که آقای علامه مرا دیدند، صدایم کردند و گفتند: چیه بابا جون! چرا ناراحتی؟ زدم زیر گریه و ماجرا را گفتم. ایشان غش‌غش خندیدند و گفتند: این که غصه ندارد. چه قدر در هفته پول تو جیبی می‌گیری؟ گفتم: 5 تومان. گفتند: 3 تومان برای خرج خودت بردار و 2 تومان آن را بده به من.بعد دست کردند 200 تومان به من دادند و گفتند: برو بخند و غصه نخور!

همه‌ی ما دیده بودیم که هر وقت پول از ایشان می‌خواستیم، دست می‌کردند در جیبشان و دسته‌ی اسکناس را می‌گذاشتند جلوی ما و رویشان را آن طرف می‌کردند یا با تلفن حرف می‌زدند ومی‌گفتند: هر چه قدر می‌خواهی خودت بردار آقا جون!

اما برای خودشان: دوستان پرده‌ها و خرسک‌های کف اتاق منزل ایشان را دیده‌اند. ما برای کشیدن شوفاژ در منزل ایشان چه مصیبت‌ها که نکشیدیم! ما در کلاس سوم و چهارم دبیرستان که بودیم، یک روز دیدیم به جای بخاری،پره‌هایی کنار دیوار نصب کرده‌اند که تا حال ندیده بودیم. دستمان را گذاشتیم روی آن، دیدیم داغ است. گفتند: این شوفاژ است و هوا را گرم می‌کند ولی آلودگی بخاری نفتی را ندارد. نزدیک 40 سال بعد دیدیم خانه‌ی آقای علامه هنوز با بخاری گازی که اکسیژن اتاق را خیلی مصرف می‌کند، گرم می‌شود. خواستیم  برای ایشان شوفاژ بکشیم. به ایشان گفتیم: آقا! ما برای کشیدن شوفاژ 3 روز وقت می‌خواهیم؛ از خانه می‌روید یا همین جا می‌مانید؟ گفتند: صبر کن پدر جان ببینم! گفتم: این بار حرف شما را گوش نمی‌کنیم! ما وقتی می‌آییم در این خانه، از خودمان خجالت می‌کشیم.

برای خودشان این جور خرج می‌کردند اما برای مدرسه و معلم‌ها آن جور که گفتم.

من کی‌ام عشق وچی‌ام عاشق و برتار وجود           گه حجازم من و گه شور و گهی شهنازم

گاهی برای جذب یک معلم، می‌رود آفتابه‌ی پدرش را آب می‌کند، گاهی می‌رود از چند نفر به سختی 60  تومان جمع می‌کند تا یک میز برای دفتر مدرسه بخرد و گاهی این پول  با سختی به دست آورده رابه راحتی در اختیار معلم یا شاگرد می‌گذارد و ... برای این که ما و شما بیاموزیم و بشویم.




نظر

«در زیر آسمان هیچ کاری به عظمت انسان‌سازی نیست»

علامه کرباسچیان
شبکه های اجتماعی
رایانامه و تلفن موسسه

info@allamehkarbaschian.ir - ۰۲۱۲۲۶۴۳۹۲۸

All content by Allameh is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License. Based on a work at Allameh Institute