معادباوری و اثر آن در زندگی (درس اخلاق ۲-۱)

تاریخ ایجاد: ۱۴۰۱/۳/۳۱

تعداد بازدید:۰

جلسه اول درس اخلاق سوم راهنمایی


بسم الله الرحمن الرحیم

اگر آمارى از مردمِ روى زمین بگیرید و در روحیات آن‌ها دقت کنید، می‌بینید افراد دو دسته هستند. دستۀ اول عالَم هستى را منحصر به‌همین دنیاى مادى مى‌دانند و به همین خاطر براى رسیدن به آن از هیچ‌چیز مضایقه نمى‌کنند. باید هم این‌طور باشد؛ کسى که مى‌گوید: «عمر و هستى من همین چند روز است و بعد خاک و نابود مى‌شوم»، بعدش هم مى‌گوید: «چون بعد از اینجا خبرى نیست، در اینجا باید بهترین کیف‌ها را بکنم و بهترین لذت‌ها را ببرم.» همۀ جنایت‌ها به‌دست همین طبقه است. لازم هم نیست به‌زبان بگوید: «خدا دروغ است»، بلکه چون آدم زرنگى است و نمى‌خواهد در اجتماع بى‌آبرو شود، ظاهراً به تمام این‌ها اعتراف مى‌کند. پس هرکسى را دیدید که عملاً دنبال شهوت و هواى نفس است، مسلماً بدانید که عالَم وجود را منحصر به همین‌جا مى‌داند. دلیلش این است که اگر به او بگویید: «موسیقى حرام است»، باز هم گوش مى‌کند و قبول ندارد که خدا ما را مى‌بیند و بعد از این عالم عالمى هست که اگر کسى موسیقى گوش کند، آنجا سرب گداخته در گوشش مى‌ریزند. اگر بخواهید خوب بشکافید، غیر از اینکه واقعاً آخرت را قبول ندارد، چیزى نیست. جنایت‌ها، قتل‌ها، غارت‌ها، ظلم‌ها به‌دست این افراد انجام مى‌شود و به‌وسیلۀ این‌هاست که خانه‌ها به باد می‌رود.

راستى کسى که می‌گوید: «ماییم و همین عالم و بعد هم خاک مى‌شویم»، چرا به‌ناحق حکم قتل ندهد؟ او صدهزار نفر را حاضر است بکشد، براى اینکه به‌جاى آب‌گوشت پلو بخورد.

اگر بعضى از افراد را مى‌بینید که مى‌گویند خدا هست ولى خلاف مى‌کنند، بدانید که قلبشان باور نکرده که کسى هست او و اعمالش را مى‌بیند. معلم شما آنجا ایستاده، مواظبید که خلاف نکنید. معلم کیست؟ یک بشر عاجز ذلیل بىچاره. کسى که بگوید: «من به خدا عقیده دارم و این خدا کتابى به‌نام قرآن فرستاده و در این قرآن دستورهایى است که اگر کسى خلافشان عمل بکند، براى همیشه مى‌سوزد»، آیا مى‌تواند خلاف کند؟ کسی که خلاف می‌کند ممکن است نماز بخواند، روزه بگیرد و مکه هم برود، اما ته دلش خدا را باور نکرده. شما آیۀ قرآن را براى او خواندید که گوش‌دادن موسیقى حرام است؛ اگر خدا و پیغمبر را قبول داشت، باز هم موسیقی گوش مى‌داد؟ معلوم مى‌شود پایه‌هاى عقیدۀ این آدم متزلزل است و به‌راستى این حقایق را باور نکرده.

در سال گذشته گفتم که اگر کسی در یک‌میلیون احتمال، یک احتمال بدهد که غذایى مسموم است و اگر بخورد معده‌اش خون‌ریزى مى‌کند، غذا را نمى‌خورد. صدوبیست‌وچهار هزار پیغمبر گفته‌اند بعد از این عالم خبرى هست. اگر کسى احتمال بدهد که راست گفته‌اند، امکان ندارد به نامحرم نگاه کند.

مگر کسى به شما گفته که «تو را به حضرت عباس به این حرف‌ها عقیده داشته باش»؟! دینى که به خواهش مردم باشد، اصلاً یک پول نمى‌ارزد. کسى که به‌زبان مى‌گوید: «خدا را قبول دارم»، ولى عملاً خلاف مى‌کند، بدانید که مسلماً در اعتقادش خللى هست.

باز عرض کردم که کسی می‌گفت:

با ماشین به مشهد مى‌رفتم. جوانى پیش من نشسته بود که منکر همه‌چیز بود و مى‌گفت: «ما که نمرده‌ایم ببینیم آنجا چه‌خبر است» و از این حرف‌ها. رسیدیم به میامى.

درضمن باید عرض کنم که این میامى یک داستان شیرینی هم دارد. شاه‌زاده فرهاد میرزا به مشهد مى‌رفت. البته مى‌دانید آن‌وقت‌ها یک ماه در راه بودند، ولى حالا ترقى کرده‌ایم و با جت در مدت پنجاه دقیقه به مشهد مى‌رویم. زود رسیدى مى‌خواهى چه بکنى؟ معناى سفر آن بود که مى‌رفتند، آفتاب مى‌خوردند، باران مى‌خوردند و به‌واسطۀ رنج سفر مردانى کارآزموده مى‌شدند با قیافه‌هاى آفتاب‌خورده و بدن‌هاى ورزیده. حالا این‌طور شده که مى‌بینید همه علیل و ناتوان اند. زندگى کثیف، محیط کثیف، فضا کثیف، مرتب هم باید گاز کربنیک بخوریم، بدن‌ها مسموم، قیافه‌ها زرد... و همۀ این‌ها از برکات تمدن است. آن‌وقت‌ها با الاغ به مشهد مى‌رفتند و یک ماه در راه بودند. بنده خودم که مشهد رفتم، یک ماه در راه بودم، یک ماه رفتن و یک ماه برگشتن. این فرهاد میرزا، صاحب کتاب ناسخ‌التواریخ، مرد دانشمندى بود. رسید به میامى که در راه مشهد است. شیخى پیغام داد که «مى‌خواهم به دیدن شما بیایم». بالبداهه در جوابش این شعر را گفت:

تا خیمه به صحراى میامى زده‌ایم

از باده و جام مى پیاپى زده‌ایم

اى شیخ مده زحمت خود محنت ما

این‌سو تو میا میا میا مى زده‌ایم

خلاصه این آقا گفت:

رسیدیم به میامى. از ماشین پیاده شدیم و فرش‌ها را انداختیم که استراحت کنیم. در همین‌وقت شخصى آمد و گفت: «برگردید تهران؛ یک عده دزد مسلح ازطرف مشهد مى‌آیند و شما را لُخت مى‌کنند.» مردم فوراً با وحشت و اضطراب اثاث‌ها را جمع کردند و ریختند توى ماشین. بعد، همه سوار ماشین شدیم که برگردیم. وقتى راننده سر ماشین را به‌طرف تهران برگرداند، شخصى آمد و گفت کسى که این حرف را زده دیوانه است و کارش همین است که مسافرها را مسخره کند. دومرتبه همه پیاده شدند.

من به آن جوان که منکر همه‌چیز بود گفتم: «وقتى آن بندۀ خدا گفت دزدها مى‌آیند، چرا رنگت پرید و اثاث را جمع کردى و برگشتی توى ماشین؟ مگر احتمال نمى‌دادى که دروغ بگوید؟» گفت: «ولى احتمال هم مى‌رفت که راست بگوید.» گفتم: «اگر این یک نفر ممکن است راست بگوید و به همین‌خاطر باید جلوى ضرر را گرفت، آیا احتمال نمی‌دهی صدوبیست‌وچهار هزار پیغمبر و هزاران فیلسوف و دانشمند راست بگویند که خدایى وجود دارد و بعد از این عالم خبرى هست؟» این جوان که تا ساعت قبل منکر همه‌چیز بود، با شنیدن این جمله مثل اینکه از خواب بیدار شد. گفت: «تا حالا من در اشتباه بودم و از امروز نماز مى‌خوانم.» بعد گفت: «اگر این‌طور است، پس چرا مسلمان‌ها این‌جورند؟»

منظورش این بود که اگر احتمال عذاب آخرت باید از زشتى‌ها جلوگیرى کند، چرا این مردم هر گناهى را انجام مى‌دهند؟ واقعاً اشکال این جوان هم وارد بود. الان چنانچه بگویند: «اگر از در مدرسه بیرون بروید، شما را مى‌گیرند و زندان مى‌برند»، امکان ندارد از مدرسه خارج شوید. مسلمانى که به او گفته‌اند حق‌الناس عذابش چنین‌وچنان است، چطور دست به مال مردم دراز مى‌کند؟ این آقا در جواب گفته بود:

پیغمبر ما اسلام را آورد نه مسلمان‌ها را. قوانینى را آورد که مجموع آن‌ها اسلام است. آیا این قوانین عیبى دارد؟ مى‌گوید: «دزدى نکن، دروغ نگو، خیانت نکن، به ضعفا و بیچارگان کمک کن و... .» آیا در این قوانین نقصى هست؟ پس اسلام عیبى ندارد، عیب از مسلمان‌هاست. اگر پیغمبر(ص) مسلمان‌ها را آورده بود، مى‌گفتیم: «چون این‌ها بدند، نباید به این دین گرایش پیدا کرد»، ولى او قوانینى را آورده که حقوق‌دان‌هاى دنیاى امروز مى‌گویند: «عالى‌ترین قانونى که ممکن است بشر را اداره کند قرآن است.»

این جوان گفت: «من کتابى مى‌نویسم دربارۀ این موضوع که محمدبن‌عبدالله‌(ص) ‌اسلام را آورد نه مسلمان را.»

اگر به قانون عمل نشود و نتیجه نگیریم، آیا عیب از قانون است؟ فرض کنیم پزشک متخصصی به شما نسخه داده. آیا اگر عمل نکردید و مرضتان خوب نشد، مى‌توانید بگویید دکتر بد بوده؟ اگر یک مقدارش را عمل کردید و یک مقدارش را عمل نکردید چه؟ گفت: «نماز بخوان»، ‌خواندید؛ «روزه بگیر»، گرفتید؛ اما «دروغ نگو»، گفتید و صدمه خوردید؛ آیا این تقصیر قانون است؟ آیا اگر دکتر گفت: «قرص را پیش از غذا بخور و شربت را بعد از غذا» و شما وارونه عمل کردید و زخم معده گرفتید، دکتر گناهى دارد؟ شربت اسید دارد و باید روى غذا بیاید تا غذا هضم شود؛ اگر در معدۀ خالى وارد شود جدار معده را ناراحت مى‌کند. مى‌خواستى مخالفت با دستور دکتر نکنى تا گرفتار نشوى.

خیلى جملۀ عجیبى است. پیغمبر ما اسلام را آورد، یعنى این قانون را آورد؛ اگر مسلمان‌ها بدند، به اسلام چه ربطى دارد؟ وقتى مى‌گویید: «موسیقى حرام است»، چون میل دارد افسارگسیخته باشد، مى‌گوید: «برو بابا، خانۀ همۀ آخوندها هست.» به دیگری مى‌گویید: «دروغ مگو»، مى‌گوید: «برو بابا، آن کلم‌به‌سرهایتان را هم دیدیم.» «کلم‌به‌سر» یعنى آخوند. شما را به‌خدا، این‌ها چه ربطى به هم دارد؟ ترک‌ها مى‌گویند: «هِچ دخلى وار؟»، این‌ها هیچ دخالتى به مطلب دارد؟ فرض بفرمایید تمام کرۀ زمین هرشب مشروب بخورند؛ آیا این دلیل مى‌شود که مشروب خوب است؟ خلاصه این‌ها که عالم هستى را منحصر به همین عالم مى‌دانند یک دسته از مردم‌اند.

دستۀ دیگر از مردم روى زمین کسانى هستند که قلبشان آرام است و باور کرده‌اند که با مرگ زندگى تمام نمى‌شود، بلکه بعد از این عالم، زندگانى دیگرى هست. این‌ها کاملاً مواظب و مراقب‌اند.

کمیل‌بن‌زیاد یکى از اصحاب امیرالمؤمنین‌(ع) ‌است. قطعاً اسمش را شنیده‌اید. دعاى کمیلِ شب‌هاى جمعه دعایى است که او از امیرالمؤمنین(ع)‌ نقل کرده. کمیل از یاران باوفاى امیرالمؤمنین(ع) است، و چون مامانى بود و حضرت او را خیلى دوست داشت، یک روز دستش را گرفت و از دروازۀ شهر بیرون برد. البته تصدیق مى‌فرمایید که غوغا و سروصداى شهر نمى‌گذارد آدم به معنویت برسد؛ بیرون شهر آرام است. از این‌جهت با او از دروازۀ شهر بیرون رفت و برایش در آنجا صحبت کرد. این خطبه در نهج‌البلاغه است. آرام‌آرام مى‌خوانیم و شرح مى‌دهیم و تجزیه و ترکیب مى‌کنیم تا تمام شود.

«’قالَ‘ یعنى؟»

«گفت.»

«چه صیغه‌اى است؟»

«ماضى، مفرد، مذکر، غایب (سوم‌شخص)»

«’کمیلُ بنُ زیاد‘ یعنی کمیل که اسم پدرش زیاد بوده. زیاد بوده، کم نبوده! ’قالَ کمیلُ‌بنُ زیاد‘ یعنى؟»

«گفت کمیل پسر زیاد.»

«بچه‌ها بگویید ببینیم ’کمیلُ‘ چرا مرفوع است و ضمه دارد؟»

«فاعل است.»

«آفرین؛ مثلاً در ’کَتَبَ الحَسَنُ‘ ’کَتَبَ‘ فعل است و ’الحَسَنُ‘ فاعل است و مرفوع. خیلى خب. ’أخَذَ بِیَدي أمیرُ المُؤمِنین‘ یعنی؟»

«گرفت دست مرا امیرالمؤمنین.»

«’فَأخرَجَني‘ یعنی؟»

«پس مرا خارج کرد.»

«’أخرَجَ‘ چه صیغه‌ای است؟»

«ماضى، مفرد، غایب، مذکر.»

«’إلَى الجَبّان‘ یعنی به‌سوى صحرا. ’فَلَمّا‘ یعنی؟»

«پس زمانى‌که.»

«’أصَحَرَ‘ یعنى داخل صحرا شد. شعرش را هم که بلدید دیگر:

سر به صحرا مى‌نهم هِى هِى

دل به دریا مى‌زنم هِى هِى

تَنَفَّسَ الصُّعَداء... نفس کشید مثل آدم‌هاى غصه‌دار. ’ثُمَّ قالَ‘؟»

«پس گفت...»

«یا کُمَیلُ بنُ زیاد...»

«اى کمیل پسر زیاد...»

«إنَّ؟»

«همانا.»

«هٰذِهِ القُلوب؟»

«این دل‌ها.»

«أوعیَةٌ. ’اوعیه‘ جمع ’وعاء‘ است به‌معنای ظرف. یعنى این قلب‌ها ظرف‌هایی است. فَخَیرُها أوعاها. پس بهترین قلب‌ها قلبى است که از همه جادارتر باشد.»

این خطبه را به شعر درآورده‌اند. حالا براى شما مى‌خوانند.

بسم الله الرحمن الرحیم

على آن مظهر انوار یزدان

على آن معنىِ الحمد و سبحان

على آن آیت لطف الهى

مهى تابنده از مه تا به ماهى

گرفته دست دستِ پارسایى

همایون‌بندۀ پاک خدایى

ز شهر خود برون بردش به یک گام

به صحرایى کشاندش نیک‌فرجام

کمیلا دست حق دستت گرفته

گُلت امروز بس زیبا شکفته

کمیلا بحر دانش‌ها به جوش است

کمیلا آسمان‌ها در خروش است

کمیلا ساده مشمر این زمان را

کمیلا بشنو اسرار نهان را

کشید آهى على آنگاه گفتا

کمیلا همچنان ظرف‌اند دل‌ها

حقایق گوهر است و قلب‌ها گنج

نشاید داشت این گنجینه بى‌رنج

ز هر گنجینه بهتر آن دلى دان

که سازد حفظ افکارت به دوران

کمیلا گوش کن از من دگر بار

بگیر این گوهر و در دل نگه دار

سه دسته مردمان بینى به هرسو

خدادان و خداخواه و جهان‌جو

تمام مردم زمین سه‌دسته‌اند: یکى خدادان است، مثل پیغمبرها و علما؛ یکى خداخواه، مثل کسانى که مى‌کوشند راهى به خدا پیدا کنند و خدا را بشناسند؛ سوم جهان‌جو، یعنی کسانى که مى‌گویند: «اِسکِن [اسکناس] را بده بیاید، قلش بده از این‌ور، من دیوانۀ اسکنم.»

خدادانان سراسر پاک‌بازند

همه شب زنده‌دار و اهل‌رازند

توجه کنید. بین قماربازها، بعضى‌ها مثلاً هزار تومان مى‌بازند، بعضى صدهزار تومان، بعضى یک‌میلیون و... ولى بعضى هرچه دارند مى‌بازند. این‌ها را «پاک‌باخته» مى‌گویند. شاعر مى‌گوید آن‌هایى که با خدا هستند پاک‌بازند، یعنى هرچه دارند در راه خدا مى‌دهند.

خداخواهان به جهل خویش آگاه

همه روز و همه شب یاد الله

همه در کسب دانش سخت‌پویند

نجات خویش را زین راه جویند

جهان‌جویان فریب رنگ خورده

به هر لحظه به یک سو رخت برده

آن‌ها که دنیاپرست‌اند فریب رنگ را مى‌خورند و الا شما را به‌خدا، آدم عاقل وقتش را صرف مى‌کند که مثلاً دکور آنجا را این‌طور کنیم که رنگش آن‌طور شود؟ ‌شدن یا نشدنش چه اثرى دارد؟

به‌مانند مگس با هر نسیمى

به هرجایى و هرجایی‌ش بینى

به تاریکى فروافتد به راهى

ندیده جلوۀ مهرى و ماهى

ز بستان حقایق گل نچیده

بهشت علم و دانش را ندیده

فروافتاده در اعماق این گور

چه گورى تیره‌تر از دیدۀ کور

کمیلا علم هست از مال بهتر

که از بخشش نگردد هیچ کمتر

دگر خوبى که دانش دارد این است

که بر جان تو هم‌رازى امین است

نگه‌دار تو باشد تا تو هستى

رهایى بخشدت از خودپرستى

ولى گر مال را بخشى شود کم

شود کم گر برآرد رنج و ماتم

این شعر قدرى مشکل است. «هرکى معنى کنه شاه فرنگه.»

«مى‌گوید که اگر مال و ثروت را ببخشى، کم مى‌شود، و اگر بخشیدى، ناراحت مى‌شوى.»

«’شود کم گر‘، یعنى اگر کم شود.»

که عمرى بایدش محفوظ دارى

بمیرى چون به دیگر کس گذارى

آن‌وقت جشن مى‌گیرند: «الحمد لله مرد. فلان‌فلان‌شده براى ما ماشین نمى‌خرید. حالا الحمد لله به درک رفت، ما یک ماشین خریدیم.»

کمیلا علم و دانش روز محشر

تو را سازد چو خورشیدى منور

اگر آموختى دانش در این راه

توانى بازیابى راه از چاه

در آن روزى که هرکس را جزایى‌ست

تو شادى گر به علمت آشنایى‌ست

کمیلا آن‌که اندوزد زر و سیم

تلف کرده‌ست عمر خویش بى‌بیم

چو مارى خازن گنجى است بى‌رنج

برد مارى دگر چون مُرد این گنج

ولى دانا چراغ روزگار است

جهان تا هست دانا پایدار است

به‌ظاهر گرچه اندر خاک خفته

ولى در باغِ دل‌ها او شکفته

على آن نازنین دست الهى

به روى سینه بنهاد و نگاهى

به اوج آسمان‌ها کرد و گفتا

ببین دنیاى دانش هست اینجا

اگر صاحب‌دلى مى‌یافتم من

ز دانش مى‌نمودم دهر گلشن

ولى در این جهان خواهنده‌اى نیست

اگر هم هست مقبل بنده‌اى نیست

ز دانش گر که بگشاید درى را

از آن در مى‌رباید گوهرى را

چراغ علم را خواهد که ناگاه

به‌نام دین زند از مردمان راه

گهى خود را ستاید همچو مستان

تحکم گه کند بر زیردستان

کمیلا یا که مى‌یابم دگر بار

گروهى را سبک‌مغز و سبک‌کار

نه با این بى‌بصر مردم توان بود

نه با آن می‌توان این راز بگشود

کمیلا مردمى زین‌گونه هستند

که غرق لذت و دنیاپرست‌اند

در این دوران که بینى مردمى نیست

ز بهر مرد دانا خرمى نیست

چو مرده مردمان مال‌دارند

به دام دیو نفس خود شکارند

بر این مردم نشاید گفت اسرار

گدا کى قدر داند دُر شه‌وار




نظر

«در زیر آسمان هیچ کاری به عظمت انسان‌سازی نیست»

علامه کرباسچیان
شبکه های اجتماعی
رایانامه و تلفن موسسه

info@allamehkarbaschian.ir - ۰۲۱۲۲۶۴۳۹۲۸

All content by Allameh is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License. Based on a work at Allameh Institute