مصاحبه با دکتر علی قائمی امیری

تاریخ ایجاد: ۱۴۰۱/۱۲/۵

تعداد بازدید:۱

مصاحبه با دکتر علی قائمی امیری

از نگاه یاران | قسمت دوازدهم | دکتر علی قائمی امیری


 

 

مصاحبه‌ی آقای دکتر علی قائمی از دوستان استاد (1390/5/1)

بسم الله الرّحمن الرّحیم

تا چهار نسل قبلی ما روحانی بودند مخصوصا پدر من روحانی سخنور و شاعر بود که در شهر امیرکلا بین بابل و بابلسر منبر می‌رفت. زمان رضاخان کسی اجازه‌ی منبر رفتن نداشت و کسی هم نمی‌توانست عمامه به سر بگذارد. هر که می‌خواست عمامه داشته باشد، باید می‌رفت شهر ساری اجازه می‌گرفت و به هر کسی هم اجازه نمی‌دادند. بعد از شهریور 1320 من شش ساله بودم که پدرم از دنیا رفت. ایشان وصیت کرده بود که بچه‌های من در علوم دینی تحصیل کنند. ما پنج برادر بودیم، دو تا از من بزرگ‌تر و دو تا کوچک‌تر.  مادر ما هم که پدرش روحانی بود، با وجود فقر شدید ما را فرستاد برای تحصیلات دینی. از سن 8 سالگی  که دروس طلبگی را شروع کردم، تا الآن رها نکردم. حدود 20 سال در قم درس دادم که بعضی از شاگردانم جزء آیات کشوراند! در عین حال لباس روحانی نپوشیدم ولی برادران من همه ملبس‌اند. خیلی از آقایان روحانی بعد از انقلاب اصرار کردند که من لباس روحانی بپوشم ولی قبول نکردم. گفتم: این طور مؤثرترم. وقتی این ماجرا را برای مرحوم علامه تعریف کردم، گفتند: خوب کردی که نپوشیدی.

من علاوه بر دروس حوزوی، علوم جدید هم خواندم. در دانش‌سرا در 50 سال قبل در کل کشور رتبه‌ی اول شدم. حدود سال 1350 به فرانسه رفتم. آقای گل‌زاده غفوری یک سال زودتر آمده بود و رشته‌ی حقوق می‌خواند. ایشان در دانشکده‌ی حقوق و من در دانشکده‌ی علوم تربیتی سوربن پاریس بودم. من دو تا دکترا گرفتم، یکی دکترای علوم تربیتی و دیگری دکترای جامعه شناسی مذهبی. تألیفاتم در اصول و مبانی نظام تربیتی اسلام 130 جلد است که 89 جلد آن  چاپ نشده.

یکی از برادرهای من شاگرد و مرید آیت الله بروجردی بود. ایشان از آقای علامه به عنوان مؤلف رساله‌ی توضیح المسائل آقای بروجردی یاد می‌کرد. رساله‌های عملیه‌ی قدیم ساده و روان نبود و این رساله ابتکار جدیدی بود که عوام هم بتوانند بخوانند و بفهمند. از آن موقع من اسم علامه کرباسچیان را شنیده بودم تا این که سال 1335 شنیدم ایشان حوزه را رها کرده و آمده تهران و مدرسه‌ی علوی را تأسیس و با هم‌کاری مرحوم روزبه، آن را با وسایل آزمایشگاهی بسیار کامل در حد دانشکده تجهیز کرده است. من آن زمان در جامعه‌ی تعلیمات اسلامی در دبیرستان‌های جعفری و طاهری درس می‌دادم. دکتر خسروی هم عضو جامعه‌ی تعلیمات اسلامی بود و ما با هم در مدرسه‌ی جعفری هم‌کار بودیم. ایشان در مدرسه‌ی علوی هم تدریس می‌کرد و گاهی برای ما شرح می‌داد که مدرسه‌ی علوی چه قدر مجهز است. وقتی مقایسه می‌کردم که ما در مدرسه‌ی خودمان حتی یک لوله‌ آزمایش نداریم، یادم هست یکی از آن روزها به گریه افتادم که علوی این مقدار پیشرفت کرده و ما این مقدار عقب هستیم.

آقای حاج جعفر خرازی عضو هیأت مدیره‌ی جامعه‌ی تعلیمات اسلامی و مدیر دبستان علوی، ما را معرفی کرده بود به مرحوم علامه و ایشان علاقه‌مند شده بود که من بیایم و در علوی درس بدهم. تصمیم گرفتم آقای علامه را ببینم. رفتم دبیرستان علوی خیابان فخرآباد ایشان را دیدم و با هم آشنا شدیم. اولین جمله‌های ایشان یادم هست که در اهمیت تعلیم و تربیت بود. می‌گفت: بعضی مدرسه و تعلیم و تربیت را وسیله‌ی تأمین زندگی قرار داده‌اند. سخنان ایشان خیلی در من اثر کرد. تا این که در سال 1347 در آغاز تأسیس مدرسه‌ی نیکان، مرحوم علامه تلفن کرد و بنده را خواست و من خدمتشان رسیدم. ایشان دوباره در باب تعلیم و تربیت مفصل با من صحبت کرد؛ سپس گفت: تصمیم گرفته‌ایم شما مدیر مدرسه‌ی نیکان بشوی. من نپذیرفتم چون تعهداتی داشتم و نمی‌توانستم آن‌ها را لغو کنم؛ مثلا هفته‌ای 55 ساعت در مدارس تدریس می‌کردم. مرحوم علامه خیلی اصرار کرد. قول هم‌کاری دادم ولی فرصت کامل برای آن پیدا نشد.

از همان موقع در دبستان و دبیرستان علوی در جلسات اولیا سخنرانی داشتم. قبل از انقلاب جلسات پدرها و مادرها جدا بود. به آقای حسینی مدیر دبستان گفتم: شما پدر و مادرها را با هم دعوت کنید تا هر دو با هم وظایف تربیتی‌شان را بشنوند. مرحوم علامه در این جلسات می‌آمد گوشه‌ای می‌نشست و سخنرانی‌ها را گوش می‌کرد تا در جریان گفته‌ها باشد. بعدا که پسرم به مدرسه‌ی علوی رفت، حدود 5 ـ 4 سال عضو انجمن اولیا و مربیان آن جا بودم. پسر دیگر من بعدا مدرسه‌ی نیکان رفت و این جا هم عضو انجمن اولیا شدم. تا حال در مدرسه‌ی علوی حدود 50 سخنرانی و در مدرسه‌ی نیکان حدود 100 سخنرانی داشته‌ام.

مرحوم فلسفی یک فرد صاحب‌نظر در تعلیم و تربیت اسلامی بود که کسی قبل از او چنین بحث‌هایی نکرده بود. من به منبرهایش می‌رفتم و کم‌کم با ایشان رفیق شدیم تا حدی که گاهی صبح‌های جمعه در منزلشان که در خیابان ری بود و برای علما تفسیر می‌گفت، من هم می رفتم و سؤالات تربیتی مطرح می‌کردم. بعضی از آقایان روحانی می‌خواستند جوابی بدهند ولی مرحوم فلسفی آن‌ها را رد می‌کرد و در ارائه‌ی پاسخ صحیح از من دفاع می‌کرد و گاهی اوقات می‌گفت: این مطلب باشد مطالعه کنم، هفته‌ی بعد بیا جوابت را بگویم. ایشان وقتی بعضی مقالات مرا خواند، گفت: یک نصیحت به تو دارم و آن این که دنیا همه‌اش علم نیست، تجربه کردن هم لازم است؛ نوشته‌هایت را چاپ نکن تا سن وسالت بالاتر برود و به سن 40 برسی که به فرموده‌ی امیرالمؤمنین علیه السلام  سن کمال عقل است. عین همین مطلب را مرحوم علامه به من گفتند که در نوشتن و صحبت کردن، انسان باید تجربه دیده باشد.

مرحوم فلسفی می گفت: من برای بعضی از سخنرانی‌هایم گاهی 10 ساعت وقت می‌گذارم. من هم به تأسی از ایشان هیچ گاه بدون مطالعه سخنرانی نکرده‌ام. مباحثم را یادداشت می‌کنم و هر گاه یادم رفت، از روی نوشته می‌خوانم و هیچ خجالت هم نمی‌کشم.

یک بار در شهرستانک خدمت آقای علامه رسیدم. ایشان مرا بغل کرد و کنار خود نشاند و گفت: من تابستان‌ها می‌آیم این جا تا بتوانم با آرامش بیشتری فکر کنم و درست تصمیم بگیرم و توصیه کرد: تو هم که کار فکری می‌کنی، باید تابستان‌ها ییلاق بروی و هوا بخوری. البته امکانات منزلی که ایشان در آن سکونت داشت، بسیار ساده بود و ایشان فقط از آب و هوای آن جا استفاده می‌کرد.

آخرین دیدار من با مرحوم علامه توسط آقای دوایی صورت گرفت. به همراه ایشان رفتیم منزل آقای علامه و دکتر دوایی پزشک همراه ما بود. وقتی رفتیم ایشان لطف کرد و مرا پیش خود نشاند. آقای دکتر دوایی درباره‌ی مریضی آقای علامه با ما صحبت می‌کرد. ایشان در آن حال مریضی با هشیاری کامل به اطرافیان نگاه می‌کرد. آقای گل‌زاده غفوری که به عیادت ایشان آمده بود گفت: مغز آقای علامه طلاست و حرف‌های ما را با هشیاری می‌شنود؛ بعد سر ایشان را بوسید.  مرحوم علامه از کسانی نبود که از مرگ بترسد، بلکه خیلی طبیعی با آن برخورد می‌کرد و صورتش همان سرخی و شادابی را داشت و هیچ آه و ناله نمی‌کرد. دکتر دوایی هنگام بازگشت در ماشین می‌گفت: آن چه آقای علامه را با این بیماری نگه داشته، روحیه‌ی ایشان است.

فقدان مرحوم علامه باعث تأسف جامعه‌ی تعلیم و تربیت ایران است که چنین شخصیت کم نظیری را از دست داد. او تنها پدر چند فرزند نبود بلکه پدر تربیت ایران بود و اینک بیش از 100 مدرسه و هزاران شاگرد، مکتب تربیتی او را ادامه می‌دهند. در ابتدای انقلاب تربیت‌یافتگان او سهم به سزایی در مدیریت جامعه‌ی اسلامی داشتند و هم اکنون در گوشه و کنار مملکت به صورت پنهان و آشکار چون ستارگانی می‌درخشند.




نظر