سخنرانی شماره 78 برای معلمان (زیستن در حال)

تاریخ ایجاد: ۱۴۰۱/۴/۱۴

تعداد بازدید:۱

سخنرانی شماره 78 برای معلمان (زیستن در حال)

ما فاتَ مَضی... خب می‌دانم حالا فحش داد، خیلی‌خب، چی آن وقت؟ آن را ولش کن وَ ما سَیَأتیکَ فَأینَ... یعنی کو؟ قُم فَاغتَنِمِ الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَین دوتا عدم بی‌انتها. چند میلیارد سال این دستگاه بوده، من و تو نبودیم. این را غنیمت بشمر



 

بسم الله الرحمن الرحیم

سخنرانی آقای علامه برای معلمین علوی1 (منزل ونک)

اهمیت زندگی کردن در حال. ماها آقا رسم‌مان است وقتی که یک چیزی را می‌خوانیم همین‌طور می‌خوانیم! در حقیقت عمرمان را ضایع می‌کنیم دیگر. اگر همین یک جمله، اهمیت زیستن در حال، این چند دقیقه‌ای را که اینجا نشستیم، مثل بقیة عمر ضایعش نمی‌کنیم. از این‌جا که می‌رویم «اهمیت زیستن در حال». آن‌ها از مولای ما گرفتند ولی ما دست‌مان خالی است. با حرف خوش‌ایم. نمی‌گوییم مولاصلوات‌الله‌وسلامه‌علیه یک حرفی هم دارد. ما فاتَ مَضی... خب بله من دیشب تا صبح نخوابیدم! آخر شنیدم دیروز آقای علی ‌اکبریان به من فحش داده! خب خاک بر سرت کنند آن که تمام شد رفت، ولش کن، بخواب. وَ ما سَیَأتیکَ فَأینَ... کو فردا؟ دارد چک امضا می‌کند چک 50 میلیونی، دستش خشک شد. گفتش که اربابم را سوار کرده بودم توی ماشین – این حرف برای مثلاً 40 سال پیش است – ماشینِ بنزِ نمی‌دونم چی؛ بعد گفت من را ببر فروش، برگشتم دیدم خشک شده! می‌خواست بگوید فروشگاه فردوسی. من و شما مستثنا هستیم از این قانون؟ پیر و جوان دارد؟ ما فاتَ مَضی... خب می‌دانم حالا فحش داد، خیلی‌خب، چی آن وقت؟ آن را ولش کن وَ ما سَیَأتیکَ فَأینَ... یعنی کو؟ قُم فَاغتَنِمِ الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَین دوتا عدم بی‌انتها. چند میلیارد سال این دستگاه بوده، من و تو نبودیم. چند میلیارد سال، چون دنیا نه اول دارد نه آخر دیگر، معلوم است دیگر. اول ندارد، آخر ندارد، همین‌طور مرتب این کهکشان‌ها می‌زنند داغون می‌شوند دو مرتبه. آن فکری که یک ساعت آن بهتر از 80 سال عبادت است، این است و الا نمازهامان همه باطل، روزه‌ها باطل. باور کنید ها. حالا آقایان فکر کنید که آهان من باید نماز بخوانم و در آن ریا نباشد مثلاً، این 80 سال نمازتان درست است، و اگر این یک فکر نیاید، 80 سال نماز خواندید، باطل است. پس این که می‌گوید: فکر کردن یک ساعت بهتر از عبادت 80 سال است، این شوخی نیست. مثالش را عرض کردم. گرفتار به دو عدم بی‌انتهاییم. خیلی عجیب است‌ها یعنی چند میلیارد سال دنیا بوده شما نبودید. بله. چند میلیارد سال هست و شما نیستید؟ آخر ندارد دنیا، اول و آخر. این مال یکی از بزرگان است:

دنیا همه ساعتی و عمر تو دمی است

از بهر دمی عمر ابد را نفروش

دنیا که می‌گوید یعنی کرة زمین ‌ها، چون می‌گویند: کرۀ زمین معلوم نیست، میلیون‌ها سال عمرش هست، کرة زمین را می‌گوید، دنیا را که [نمی‌گوید] یک ساعت است در قبال بی‌انتها. آخر یک روزی بوده کفِ یک دریایی که تمام ایران بوده کوه دماوند بوده، ‌اینجاها همه آب بوده ما نشستیم. موجودات دریایی و ...

دنیا همه ساعتی و عمر تو دمی است

یعنی 60 سال در قبال این چند میلیارد سال دنیا بخواهی حساب کنی مثل این است: هاه. [یک نفس]

از بهر دمی، عمر ابد را نفروش

عمر ابد، چی گفتی آخوند؟ می‌میریم خاک می‌شویم تمام می‌شود. آهان این است. یعنی در اعماق روح این است. آقایان در این یک میلیارد مسلمان، به قول آقای غفوری می‌فرمودند مسلمان جغرافیایی، معتقد به بقای روح چندتا سراغ دارید؟ معتقد می‌گویم، نه این که بگوید بله، پنجم معاد روز قیامت، شعر می‌خوانی؟ رقص می‌کنی؟ واقعاً چند نفر را سراغ دارید؟ واقع می‌گویم آقا، تعارف را کنار بگذاریم، واقعاً چند نفر را سراغ دارید؟ روزبه معتقد بود، این هم برکات وجودی‌اش است. چند هزار نفر و با تصاعد هندسی چند میلیون ساخته تا حالا؟ گفتم 80 تا، من، آقای غفوری کاری از ما برنمی‌آید اگر این یک نفر این بزرگواری را نمی‌کرد. چندتا لیسانس دارد، مجتهد است، فقیه است، عارف است، اما لباس‌های پاره، کفش پاره. آقای خواجه­پیری می‌گفت: آن وقتی که دانش‌آموز بودم، کتاب‌هایم را جا گذاشته بودم، آمدم دبیرستان، ساعت 10 شب. از پله‌ها رفتم بالا، دیدم آزمایشگاه فیزیک چراغ می‌سوزد. اِ، آقای روزبه روی موزائیک‌ها خوابیده! رفتم و گفتم شما چطور منزل نرفتید؟ ایشان گفتند که آزمایشی است، تنظیم وسایلش دو ساعت وقت می‌خواهد، گفتم: چرا وقت بچه‌ها را فردا بگیریم، آمدم تنظیم کنم بیا تو هم کمک کن. آقایانی که ایشان را زیارت کردند الآن اینجا تشریف دارند، می‌دانند من چه می‌گویم. خب، بیا تو هم کمک کن. تا ساعت 11 ما ماندیم، گفت: خب تو برو. فردا پرسیدم گفتم: آقا، شما تا کی ماندید؟ فرمودند: تا 2 بعد از نصف شب ماندم و تنظیم کردم. پول می‌گرفت از ما؟ آن وقت ساعتی صد تومان می‌دادند به دبیرها. ایشان دبیر فیزیک بود، بهترین دبیر ایران، پول از ما می‌گرفت؟ گفتم: آقا، یک خانه‌ای؟ گفت: من که ندارم، گفتم: قسطی، خندید – این حرف مال کی است جانم؟ 25 سال پیش– الآن 22 سال است ایشان زیر خاک است. بله، یک روزی وارد مدرسه شدیم، گفت: این مدرسه هست و ما نیستیم. ما صبح که می‌آییم توی مدرسه، این توی ذهن‌مان می‌آید یا نه؟ که این مدرسه هست و ما نیستیم! پس حالا که نفس می‌آید، یک کاری بکنیم. آن وقت ارزش کار، چند هزار برابر حالا می‌شود؟ ما ول ‌معطلیم آقا! لااله‌الاالله. بله دیگر 52 ایشان فوت شد. بعد ایشان در سالن، من گفتم، خندید، گفت که پیامبر اکرم صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه مطلع شدند که اسامه‌بن‌زید یک کنیزی را خریده، یک ماهه که پولش را بدهد، فرمود: ألا تَعجَبونَ مِن أُسَامَةَ إنَّ أُسَامَةَ لَطَویلُ الأَمَل این چه آرزوی درازی دارد! می‌گوید: یک ماه دیگر زنده‌ام! ما امت این هستیم؟ آقا تمام مسائل مسخ شده! روح دین رفته، سیاه می‌پوشیم، سینه می‌زنیم، شب‌های تولد پیامبر اکرم صلوات‌الله علیه نُقل می‌خوریم. یک جسم بی‌روحی است دیگر. قُم فَاغتَنِمِ الفُرصَهَ بَینَ العَدَمَین به‌به!

دنیا همه ساعتی و عمر تو دمی است

از بهر دمی عمر ابد را مفروش

واقعاً این چند دقیقه‌ای که آقایان این‌جا تشریف دارید، به چه قیمتی برمی‌گردد؟ یک دقیقه‌اش به صد میلیارد بدهید برمی‌گردد؟ این مطلب را چطور درک نمی‌کنیم ما؟ مفت مفت مفت از دست می‌دهیم. جداً ما دیوانه‌ایم خیال نکنید ها یا باید بگوییم انبیاء العیاذ بالله دیوانه بودند، روزبه‌ها دیوانه بودند، ما دیوانه‌ایم آقا، باور کنید آقا، اِ آخر چه را دادیم چه را گرفتیم؟ هزار دلار دادیم، یک سِنت گرفتیم. اُ حرف دلار هم شد‌ها، چی دلار؟ چند شده؟ سیصد تومان؟ چهارصدتومان؟ هفتصدتومان؟ هه هه هه هه! خدا نکند توی محیط تربیتی که اولین قدمش این است که این صاحب‌مُرده را بگذاریم زیر پا، حرفی از این زده بشود، آن محیط تربیتی نیست دیگر، لااله‌الاالله. این کار اصلاً لَنگ است آقا. بله اویسی – خدا ان‌شاءالله طول عمرش بدهد – می‌گفت که، آن شب که من را از فرودگاه می‌آوردند ‌گفت ما می‌رویم منزل شکر می‌کنیم در مدرسه‌مان، محیط کارمان، اسمی از این مزخرفات نیست ولی اقوام ما که رفتند در این کثافت‌ها، خواب ندارند. کدامش درست است؟ آخرت اصلاً دروغ است، اصلاً کدامش درست است این دوتا روش؟ ما فاتَ مَضی وَ ما سَیَأتیکَ ... قُم فَاغتَنِم این‌جا می‌خواهیم خوش باشیم، فکرمان را از این مزخرفات باید خالی کنیم عموجان! عجب حکایتی است! آنی که باید بشود همان می‌شود، خودت ول‌معطلی. دنیایت را از بین بردی، جوانی‌ات را از بین بردی، زخم معده گرفتی، با قرص خواب‌آور باید بخوابی. لااله‌الاالله! آخر آقا انسان زن دارد، بچه دارد، آدم بچه دارد، دختر دارد، می‌خواهد شوهر بدهد، جهاز می‌خواهد. پسر حالا هم که می‌بینید آقا تورم! تا حالا معاد را قبول نداشتیم، حالا معلوم می‌شود خدا را هم قبول نداریم، چرا؟ ببخشید امیرالمؤمنین را هم قبول نداریم. شما را به خدا، یک دو سه دقیقه از تضاد بیایید بیرون. این چه تضادی است در باطن همة ما؟ قربان مقامت یا علی! بعد می‌گویید مولا فرموده: وَلا تَجعَلَنَّ این «ن» تأکید است. آقایان عربی‌شان کامل است دیگر، هرگز هرگز وَلاتَجعَلَنَّ قرار ندهید صد البته، أَكثَرَ شُغلِکَ بِأَهلِکَ وَ وَلَدِک... بیشترین فکرت را زن و بچه‌ات قرار نده. بیشترینش را ما گذاشتیم یا همه‌اش را؟! این می‌خواهد برود درس بدهد؟ آقای نیّرزاده رحمت‌الله‌علیه تا ساعت 11 رد می‌شدم از در مدرسة عالی­شأن، یک مدرسه‌ای است، حالا هم شاید باشد برای مسیحی­هاست. یک خانمی دیدم به سن 90 از مدرسه آمد بیرون، مسیحیه. یک دسته کتابچه زیر بغلش است، گفتم: خانم، حالا؟ گفت: من سرطان دارم، سه ماه دیگر می‌میرم، گفتم این سه ماهه بیشتر کمک بدهم به بچه‌ها، تا حالا بودم دفترهای این‌ها را تصحیح می‌کردم. آن مال مسلمان واقعی‌مان روزبه، این هم مال یک زن مسیحی! ما چه کار داریم می‌کنیم؟ ما چه می‌گوییم؟ آخر 5 دقیقه به فکر خودت باش. لاتَجعَلَنَّ أكثَرَ شُغلِکَ بِأهلِکَ وَ وَلَدِک... من نمی‌دانم چه بگویم جانم؟ این تضاد را رفع کنید آقا. بگو علی دروغگوست، مزخرف گفته العیاذبالله! لااله‌الاالله. دروغ می‌گوید؟ من برای حسینش رفتم سینه زدم! ببینید توی پوست نگه‌مان داشتند. فَإنَّهُ إن يَكونوا أولیاءَ اللّهِ فَإنَّ اللّهَ لا يُضيعُ أولياءَه... ببینید استدلالی است ها. اگر این‌ها بندگان خدا هستند، خدا بندگانش را ضایع نمی‌کند، نمی‌میرد بچه‌ات از گرسنگی. وَ إن يَكونوا أعداءَ اللّهِ... یا عرق‌خور است، پدرسوخته است، فَما هَمُّكَ وَ شُغلُكَ بِأعدائِه... برای کی جان می‌کَنی؟ شقِّ سوم هم دارد؟ لااله‌الاالله. آقا یک چیزی از این اتاق ببرید بیرون. این چند دقیقه را لااقل حرام نکنید آقا. من از خودم که نمی‌گویم، نهج‌البلاغه است. اینجا که ماها نیامدیم پای منبر که یک چیزی بگویند همچین همچین کنیم. واقعاً ببینید اگر این فرمایش... منطقی است دو دوتا چهارتاست دیگر، لاتَجعَلَنَّ أكثَرَ شُغلِکَ بِأهلِکَ وَ وَلَدِک... لااله‌الاالله! فَإنَّهُ إن يَكونوا أولیاءَ اللّه مامان‌اند، خوب‌اند، فَإنَّ اللّهَ لا يُضيعُ أَولياءَهُ وَ إن يَكونوا أعداءَ اللّه... پدر سوخته‌‌اند، فَما هَمُّكَ وَ شُغلُكَ بِأعدائِه آخر برای دشمن خدا چرا جان می‌کَنی؟ خب، پیغمبر را که قبول نداریم، امیرالمؤمنین را هم داریم باهاش شوخی می‌کنیم، خدا را هم قبول نداریم. حالا بفرمایید چرا؟ قاآنی فردا بخرید کتابش را الآن هست، دیوان شعری است زمان ناصرالدین‌شاه، اول کتاب می‌نویسد که شبی که پدرم خواست از دنیا برود، شام نداشتیم، 12 پسر بودیم. مردم، همسایه‌ها آمدند گفتند: تو می‌میری، آخر این بچه‌ها چه کار کنند؟ گفت: خدا. گفت و از دنیا رفت. همسایه‌ای داشتیم میلیون‌ها ثروت، در حال مرگ، همان شب گفتند تو پسرها؟ گفت: آن‌قدر گذاشتم که اگر هفتاد پشت بخورند دارند. قاآنی می‌نویسد: یک سال نگذشت، تمام آن 12تا آمدند به نوکری ما. تجدید نظر کنیم در وضع‌مان عزیزجان! اگر خبری نیست، آخر چرا نماز می‌خوانیم؟ چرا روزه می‌گیریم؟ شما را به خدا، این دو کلمه، اگر خبری نیست نکنیم آقا. اگر... آخر این چیست؟ این جمله‌ای که عرض کردم یک جملة دیگری دارد، قربان مقامت یا علی! لَا تُخَلِّفَنَّ وَراءَكَ شَيئاً مِنَ الدُّنيا... لااله‌الاالله. مبادا حسن جان چیزی بگذاری بعد از خودت فَإنَّكَ تَخَلِّفُهُ لِأحَدِ رَجُلَين باز دو مرتبه همان منطق است. إمّا رَجُلٍ عَمِلَ فیهِ بِطاعَةِ اللّه تمام آن چه را که گذاشتی بده در راه خدا فَسَعِدَ بِمَا شَقیتَ بِه... این مربوط به تو نیست، مال خودش است مال تو نیست این وَ إمّا رَجُلٍ عَمِلَ فیهِ بِمَعصيَةِ اللّه عرق‌خوری می‌کند فَشَقی بِما جَمَعتَ لَه... تو حربه به دستش دادی، فَكُنتَ عَوناً لَهُ عَلى مَعصيَتِه... کمک کردی به او. آقا، الله اکبر. همة کار لنگ است، آخر همه‌اش لنگ است، چه کنیم آقا؟

آقای فاطمی‌ بخوان جانم فارسی‌اش را.

پسرم حسن، هرگز پس از خود ثروتی به جای مگذار که بیرون از دو صورت نخواهد بود یا به کسی می‌رسد پارسا و نیکوکار که در راه خدا صرف خواهد کرد و آنچه مایة بدبختی تو بود، موجب خوشبختی اوست و یا به دست کسی می‌افتد نافرمان و خدا ناترس که وسیلة گناه‌کاری او خواهد بود و تو او را به این بدبختی کمک کرده‌ای. آنچه که تو به شقاوت گرد آورده‌ای، هم مایة شقاوت اوست و در هر حال سزاوار نیست که این دو را بر خود مقدّم داری و به قیمت شقاوت خود، دیگری را به نوا رسانی.

پس آنچه مسلّم است سرمایة ما تمرکز قواست. عرضم خلاصه بشود. و الا حضور کلاس و رفتن و درس دادن و ورقه تصحیح کردن که نیست، بلکه تمرکز قواست. چند دقیقه فکر کنیم، اگر خدا نیست، راحتیم دیگر، نماز نمی‌خوانیم، پیامبر دروغ است. العیاذبالله، امام، امیرالمؤمنین و اگر هست یک کاری کنیم، از این عمر حداکثر استفاده را ببریم. یعنی چی؟ شما یک میلیون سرمایه دارید، یک جنسی بخرید بشود ده میلیون، اگر یک جنسی خریدید شد یک میلیون و نیم مثلاً، خب، این اشتباه است. الآن که شما دارید این کار را می‌کنید، دارید بچه مسلمان‌ها را تربیت می‌کنید، امر دایر است بین این که این را تمرکز بدهیم؟ حسن­‌علی‌­جعفر خانه خریده صد هزار متر، خب اول باید بازار رفت، بازار هست. حالا این استعدادش هم از شما خیلی کمتر است، الآن صد میلیون هم دارد، ببخشید صد میلیون چیه، دو میلیارد، سه میلیارد! اوه! این باید حل شود. این را باور نمی‌کنید شما. واقعاً استعداد شما کم است؟ نکند وقتی از این نشئه می‌رویم بگوییم: خدایا خَسِرَالدُّنیا وَ الآخِرَه شدیم. بله، یک وقت یک کسی است خالص برای او کار می‌کند، هیچ­کس هم نمی‌گذارد بفهمد. شب می‌آید وسایل آزمایش را تنظیم می‌کند. آن وقت بعد از مرگش – زمان شاه – خانمی در مجلسی می‌شنود که ایشان فوت شده آقای روزبه. روزبه کی‌ است؟ می‌گویند: بله، مدیر علوی است، سه روز پیش فوت شده. می‌گوید: اِ عجب! پس به خیال نخوابیده، نمی‌شناخته روزبه را، گوش کن جانم، پسر من را می‌خواستند بکشند، حکم داده بودند برای کشتن او،‌ من متوسل شدم به امام رضا، در خواب دیدم که رفتم مشهد، خواستم بروم حرم دیدم در بسته، گفتند: غُرُق است. گفتم: چرا؟ گفتند: امشب رضای روزبه آمده دیدن امام رضا. رضای روزبه کی است؟ خب، حالا من چه کار کنم؟ گفتند: باید به او بگویی، او برود خدمت آقا. دیدم یک آقایی آمد این طرف. گفتم: آقا بگو پسر من را تیرباران نکنند. گفت: وایسا. رفت و برگشت، گفت: فرمودند: گفتیم تیربارانش نکنند. صبح از دادستانی آمدند که عفو شد، چی شد، تمام شد! صبح فوتش هم در زد یک خانمی، گفت که دیشب خواب دیدم یک طَبَق گُل و نور از آسمان آمد و یکی را گذاشتند در آن بردند آسمان، گفتند: رضای روزبه را بردند خدمت خاتم ­انبیا. او چه کار کرده بود؟ نماز شب می‌خواند؟ زیارت عاشورا؟ یا آدم ساخت؟ چند هزار نفر را ساخت؟ شما اگر با آن دید ان‌شاءالله چند میلیون را ساختید؟ تصاعد هندسی است. لازم نیست اسمت روزبه باشد، مدیر علوی باشی، کار شما پایه‌گذاری است ها! اگر می‌خواهیم اسم در کنیم، همین می‌شود که هست اینا­ها. اگر می‌خواهیم یک کاری کنیم، باید قوایت را متمرکز کنی، به محض این که از همین ساعت ان‌شاءالله، صحبت این کثافت‌ها شد، بگویید: آقا، اینجا محیط تربیتی است، خواهش می‌کنم این حرف‌ها را نزنید. چهل سال قبل، همین تهران خراب‌شده، یک فاحشه‌ای را یک شاهزاده‌ای می‌خواهد. دو مرتبه سه مرتبه، مسائل جنسی. یک سند مالکیت یک دِه، چهار میلیون تومان، چهار میلیون تومان آن وقت یعنی چهارصد میلیون حالا یا بیشتر. بله، دیگر می‌دانید؛ داده به این فاحشه! دنیا این است، خودت را ارزان فروختی. لااله‌الاالله. این‌ها را که به ما نگفتند عزیزجان. بخوان جانم. لااله‌الاالله!

اهمیت زیستن در لحظة حال.

فرمایش مولاست‌ها، این برداشته ترجمه کرده، به خارجی گفته، ترجمه کرده.

یکی از راه‌های مبارزه با رکود، هر اندازه هم که خفیف باشد این است که یاد بگیری در لحظة حال زندگی کنی. زیستن در لحظة حال، حس کردن اکنون، اُسّ اساس زندگی مؤثر و سازنده است.

دوباره این جمله را بخوان. به به!

زیستن در لحظة حال، حفظ کردن اکنون، اُسّ اساس زندگی مؤثر و سازنده است. اگر خوب فکر کنید، می‌بینید که در حقیقت، هیچ لحظة دیگری در زندگی وجود ندارد که بتوانید در آن زندگی کنید.

بله در "آنِ گذشته" که نمی‌شود زندگی کرد، آن تمام شد. همین یک آن است که می‌شود در آن زندگی کرد. بله بله.

"حال"، کلّ موجودی شماست و آینده، زمانی که فرا برسد لحظة حال دیگری برای زیستن دارد. یک موضوع مسلّم است و آن این که هیچ لحظه‌ای را نمی‌توانیم زندگی کنیم، مگر فرا برسد. اِشکال کار در این است که ما در فرهنگی زندگی می‌کنیم که "اکنون" را از اهمیت می‌اندازد.

خیلی جمله عالی است. دوباره بخوان جانم. الله اکبر!

اِشکال کار در این است که ما در فرهنگی زندگی می‌کنیم که "اکنون" را از اهمیت می‌اندازد، برای آینده پس‌انداز کنیم.

حالا دارد مسخره می‌کند. دوباره بخوان جانم.

برای آینده پس‌انداز کنیم، عواقب را در نظر بگیریم. طرفدار اصل خوشی و لذّت در زندگی نباشیم.

باید جان بکَنیم وارث‌ها بخورند. خب؟

به فردا فکر کنیم، برای دوران بازنشستگی خود پس‌انداز کنیم.

آخر آدم کوری دارد! پیری دارد! تقصیر نداریم ما، چون من در خانواده‌ای تربیت شدم که بابام که وقتی می‌آمد خانه، می‌گفت: الحمدلله امروز یک معامله‌ کردیم مَثَل عرض می‌کنم صد تومان، آن وقت‌ها صد تومان خیلی پول بود. من خودم گوشت می‌خریدم کیلویی 2 ریال! الحمدلله یک معامله‌ کردیم صد تومان نون کرد. اصطلاح بازاری‌ها. بله بله صد تومان نون کرد یعنی. بله بله. خب حالا شده صد میلیون. لااله‌الاالله. یک فرش خریده، فرش مامانی! چه پدرسوخته‌بازی‌ای درمی‌آورند آن شب. ما این منظره را دیدیم این‌قدر بودیم، چه خاکی باید بر سر کرد؟ حالا باید بزنیم به دریای نورانیّت علی، آن حرف‌ها را بریزیم زیر پا، پدر من معصوم نبوده، مادرم معصوم نبوده که وقتی یک کلیه خریده رقصیده، فاحشه‌ها هم دارند. لااله‌الاالله. چهل سال است آقا درست همین‌هاست. بنده هیچ شده ناراحت شوم؟ اگر می‌شد این آقا یک قوم و خویشی داشت یک فرش قسطی اگر می‌شد؟ آخر چهار هزار و سیصد تومن است، چهل سال! آخر دلم را زده! آدم دلش را می‌زند؟ یعنی با پشم رنگ کرده خوش است؟ خاک بر سرت کنند. ته بازار اُرسی‌دوزها یک سرایی است به نام سرای بوعلی، چند میلیارد آن‌جا فرش هست، متری 50 هزار تومان! متری 300 تومان! متری 500 هزار تومان! آقا یک دانه‌اش را آورده خانه، می‌رقصد! شما را به خدا این آدم است؟ که با پشم رنگ‌کرده! آخر این واقعاً عرض می‌کنم این چه دیوانه‌ای است؟ این حاج آقا ورشکست شده، فرش‌ها را بردند و حالا یک موکت انداختند. آقایان در نظرتان بیاورید که خانه چه خبر است آن شب؟! حاج ‌آقا این‌طوری نشسته! سیگار را بیار! سیگار دربیاور! مادر هم می‌گوید آه آه. بچه‌ها چه حال‌اند؟ عَمَله آمده تهران، سر یک سال حالا یک فرش ماشینی خریده برده دِه! چه خبر است امشب اتاق؟ یک سطل شکسته، آقا می‌زنند می‌رقصند! صبح هم توی دِه، کَل‌محمدتقی فرش از تهران آورده! ببینم فرش، خوشی می‌آورد؟ این همان موکتی است که موکت نو خریده. بله دیگر، موکت پاره‌ها را جمع کردند، مگر غیر از این است آقا؟ مگر نمی‌رقصند آن شب؟ دقت بفرمایید نتیجه می‌خواهیم بگیریم، اگر موکت غصه می‌آورد که آن حاج آقا حُبُّ الدُّنیا رَأسُ کُلِّ خَطیئَه پیغمبر را قبول ندارد، معبودش پول است. خلاصه، اگر غم می‌آورد چرا آنجا خانة دهاتی شادی آورد؟ این را حل کن. اگر شادی می‌آورد، چرا این‌جا غم آورد؟ آقا، این دو دوتا چهارتاست‌ ها، شما را به خدا جواب من را بدهید. خودت را درست کن. دلار چی است؟ گران شده؟ خاک بر سرت کنند، آخر حیا کن! ادامه بدهید.

اجتناب از اکنون در فرهنگ ما تقریباً یک بیماری است و ما را طوری تربیت می‌کنند که پیوسته حال را فدای آینده می‌کنیم.

به‌به‌به! دوباره بخوان. به‌به‌به!

اجتناب از اکنون در فرهنگ ما تقریباً یک بیماری است و ما را طوری تربیت می‌کنند که پیوسته حال را فدای آینده می‌کنیم. نتیجة منطقی این نظریه، نه تنها اجتناب از لذّت و خوشی در اکنون است، بلکه موجب اجتناب ابدی از شادی است.

نه این که حالا را امروز خراب کردی... حالا این یک ساعت را امروز... تهیه می‌شود برای فردا. حالا ببینید چه می‌گوید؟ بگو جانم.

وقتی آینده فرا می‌رسد تبدیل به حال می‌شود و ما باید آن را فدای آمادگی برای آینده کنیم.

و همین‌طور دورِ تسلسل! شما را به خدا غیر از این است؟ اما علتش این است که ما آدم ندیدیم. بنده اگر خدمت آقای حاج شیخ آقا بزرگ نرسیده بودم، بنده هم همین‌طور. هزار تومن، درس بگیریم از این بزرگان، هزار تومان شصت سال پیش، چند میلیون حالاست؟ می‌آورد خدمت ایشان، [همه را به فقرا] می‌داد، زنش می‌گفت: آقا، امشب شام نداریم، می‌فرمودند: شما چیزی... دو قران برای خرج آن شب برنمی‌داشت. این چه دارد؟ آرزو کن این‌طور شوی نه این که آخر این کاره؟ اگر بازار رفته بودم، یک خانه گنده، فرش، زندگی، آتیه! ببینم آن وقت آن‌طور‌شد راحتی؟ حدّ یقف دارد؟ آقا ایشان خنده می‌کرد، بنده آن‌طور خنده ندیدم و بسیاری از شب‌ها بی‌شام و بی‌چراغ. از علی جدا شدیم. دَواؤُكَ فيكَ وَ ما تَبصُرُ دردت توی خودت هست، نمی‌فهمی وَ داؤُكَ مِنكَ وَ ما تَشعُرُ دردت توی خودت هست، دوایت هم توی خودت هست. بیایید این درد و مرض سرطان را از توی خودتان بیرون کنید. این را باید حل کرد. تو قبر حلش کنیم یا اینجا؟ جنازه را که وقتی خواستند از درِ خانه بیرون بیاورند، زنش جلو آمد، گفت: می‌دانید این کیست که دارید می‌بریدش؟ گفتند حاج شیخ آقا بزرگ است، گفت: این فرشته بود. این همین است که بی‌شام خوابیده ها، چی داشته؟ این چه قدرتی است؟ بشر این است. زمان خود ما طلبه، سه شبانه روز غذا نخورده، یک ‌قران قرض کرده، فهمیده حجرة بغلی شام ندارد، باز می‌دهد به او تا صبح مشغول حال. این را درست کن. الله اکبر. علی دروغگو نیست.  

دَواؤُكَ فيكَ وَ ما تَبصُرُ

وَ داؤُكَ مِنكَ وَ ما تَشعُرُ

دردت تو خودت هست و دوایت هم تو خودت هست. دوباره جانم این جمله را بخوان.

نتیجة منطقی این نظریه، نه تنها اجتناب از لذّت و خوشی در اکنون است بلکه موجب اجتناب ابدی از شادی است. وقتی آینده فرا می‌رسد، تبدیل به حال می‌شود و ما باید آن را فدای آمادگی برای آینده کنیم. شادمانی چیزی متعلّق به فرداست که هیچ وقت فرا نمی‌رسد.

امروز دیگر آقای آ‌شیخ­آقابزرگ نیست، آقای حاج مقدس نیست، چه کنیم؟ آقایان خودتان باید همدیگر را حفظ کنید ان‌شاءالله، نگه دارید. مرگ می‌آید، پیر و جوان ندارد. علی جان مستخدم نیکان، 24 ساله، سالم، گردن کلفت، صبح تکانش دادیم پا نشد دیگر. شوخی که ندارد. که ان‌شاءالله کیفیت برود بالا. بعد این که مثلاً خوشحال باشیم مدرسه قبولی دادیم، 30 نفر را کردیم 24 نفر، اثر بهتری دارد، و... راه این‌ها نیست. باید ان‌شاءالله به یاری حضرت ولیّ‌عصر سلام‌الله‌علیه ما هزار کیلومتر باید برویم، ما هزار متر رفتیم. واقعاً اگر کسی برگردد همچین کند: آوه! من هزار متر آمدم! شما نمی‌خندید به او و بگویید مرتیکه دیوانه، هزار کیلومتر باید بروی. واقعاً به مقصد اصلی رسیدیم؟ مدرسه ما این‌جور است؟ کی باید این‌ را درست کند؟ با یک دست که دوتا هندوانه نمی‌شود. این را قرآن می‌گوید؟ بله. ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِن قَلبَينِ في جَوفِهِ... (احزاب/ 4)؛ بچه، زن، خانه، ماشین، آبرو داریم و... این‌ها باید از این کله‌ات برود بیرون، نمی‌خواهی؟ باش همین‌طور باش، اما مدرسه را فاسد کردی، مسلمان‌ها را نابود کردی ‌ها. اگر عملاً این‌طوری ‌شود که بچه مسلمان‌ها را رشد معنوی بدهیم. آزاد باشیم. اگر آزاد باشیم، می‌دانید جانم چه می‌شود؟ ما امت پیامبر نیستیم! چرا؟ در انجیل وقتی علامت پیامبر اکرم صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه را می‌‌گوید، می‌گوید: وَیَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم «اصر» یعنی «فشار» ... وَالأَغلالَ الَّتي كانَت عَلَيهِم قرآن است، قربان تو. غُل‌ها زنجیرهایی که به گردن‌شان است برمی‌دارد. مگر کسی زنجیر به گردن­شان بود؟ ابوسفیان و ابوجهل مگر زنجیر گردن‌شان بود. غُل‌ها را برمی‌دارد. یعنی مسلمان، زیر فشار نیست. بی‌شام می‌خوابد، بی‌فشار است ها. بی‌فشار است ها. او بزرگ است. بحر خزر آقا آلوده شد چون دو سه‌تا رودخانه آمد گِلی بود، دریا منقلب نمی‌شود. بیا دریا بشو، این را باید حل کرد. لااله‌الاالله عجب حکایتی است! چطور ما این را نمی‌فهمیم؟ شما را به امام زمان، جداً از مولایتان امام حسین بخواهید آقا این حال را به شما بدهند. می‌گوید: هرچه بچه‌هایش را می‌کُشند، هِی قرمزتر می‌شود. رفتم بالای گودال، ببینم از صبح تا ظهر همه جوان‌هایش را کشتند، به چه حال است وَاللهِ ما رَأیتُ قَتیلاً اَربَطَ جَأشاً مِنه اوه اوه اوه اوه! این را به ما گفتند این دو سه روزه؟ به خدا قسم ندیدم یک کشته‌ای را قلبش از این محکم‌تر، الله اکبر و دیدم نور از صورتش می‌رود بالا. آرام. حسین را کسی این‌طوری به من و تو معرفی کرد یا نه؟ چه باید کرد؟ قربان مظلومیتت حسین­جان. یک کسی نگفت یک مرهمی روی زخم قلب امام حسین بگذاریم. لااله‌الاالله. وَ قَد شَغَلَني نورُ وَجهِهِ عَنِ التَّفَکُرِ في اَمرِه... اوه، من برای چی آمده بودم اینجا؟ با دیدن صورت نورانی‌اش اصلاً یادم رفت برای چه آمدم اینجا. لااله‌الاالله! وَيَضَعُ عَنهُم إصرَهُم وَالأغلالَ الَّتي كانَت عَلَيهِم آقایان ما زیر زنجیر هستیم الآن یا نه؟ آزادیم یا زیر زنجیریم؟ زیر فشاریم یا نه؟ چون که یک شب‌ بی‌شام بخوابیم. این چیست که نمی‌گذارد یک وجود مؤثری شویم مثل روزبه.

گفت: چایی را فوت می‌کرد، زنش گفت، گفتم: صبر کن خنک می‌شود، گفت: یک بچه‌ای دارد در مدرسه غرق می‌شود!‌ گفتم: مدرسه که حوض ندارد، گفت: نه، می‌گویم یک دقیقه زودتر برسم مدرسه، یک کلمه به یک بچه مسلمان بگویم که از توی این طوفان نجاتش بدهم، آن وقت محصولش همین آقاست، همین آقایانی که ایشان را زیارت کردید و به طور غیر مستقیم این چراغی را که روشن کرده، حالا ما نمی‌دانیم چند میلیون درست می‌کند این مرد؟

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هرکسی پنج روزه نوبت اوست

کمک کنید آقا به امام زمان، به امام حسین و الّا حالا شب عاشورا تا صبح هی بزن خودت را، هی تیکه­تیکه کن! لااله‌الاالله. ما را در پوست نگه داشتند. وَيَضَعُ عَنهُم إصرَهُم «اصر» یعنی فشار. ما زیر فشار هستیم یا نه؟ ما امت پیامبر نیستیم. وَالأَغلالَ الَّتي كانَت عَلَيهِم فشارها را غُل‌های قطور را از گردن این‌ها برمی‌دارد. هر روز این‌طور شدی بدان امت پیامبری. و الا صرف این که صلوات بفرستند اسم مبارک پیامبر می‌آید، فایده‌ای ندارد.

مافی، دکتر جراح بیمارستان شهدا، میدان تجریش. گفت: یک خانمی یک بچه‌ای را آورد، من دیدم وسایل نیست اینجا، گفتم: این را باید ببرید یک بیمارستان خصوصی. این مال پارسال است. یک دفعه توی ذهنم آمد که ما این بچه را معالجه می‌کنیم ثوابش برسد به روح مادرم، توی قلبم این را گفتم و بچه را آوردیم معالجه کردیم و رفت. هفتة بعد یک خانمی آمد گفت: من نمی‌دانم تو مادر داری یا نه؟ دیشب یک خانمی آمد به خواب من گفت: به دکتر مافی بگو آن چیزی را که برای ما دادی به ما رسید. عجب! پس بشر مرگ ندارد؟ اگر برای این دو سه روزة مسخره، کسی که از 30 گذشته یعنی نصف عمرش تمام شده، اگر حالا سکته نکند، حالا می‌گویند عمر طبیعی در ایران 60 سال است. کسی که واقعاً این‌قدر جان می‌کَند، اگر عمر ابد قائل بود چه می‌شود؟ حالا واقع تغییر نمی‌کند یعنی چه جانم؟ شما بگویید حالا ساعت 10 شب است. واقعیت این است که ما می‌میریم و الی‌الابد زنده‌ایم. از خودمان بیرون بیاییم. اول باید خودمان را بشناسیم. ما چی هستیم؟ موجود باقی هستیم یا فانی؟ بعد از این که این را فهمیدیم، آن وقت آخرین حرف این است که ایشان فرمودند. بعد از این که خودش را انسان شناخت، آن وقت خیلی ساده است که از خودش بیاید بیرون.

یک­یک اندرزم بگفتی تا بیابم خویشتن

اول خودم را بشناسم. من این نیستم آقا.

کِی رسد آن آخرین تا من شوم بی‌خویشتن؟

عجب شعری است؛ به‌به به‌به! حرف آخر این است حالا که خودت را شناختی، باید از خودت بیایی بیرون. آخر فحشم می‌دهند، زنم می‌گوید: خاک تو سرت کنند! شوهر خواهر من، میلیون‌ها ثروت دارد، خاک بر سرت کنند!

یک­یک اندرزم بگفتی تا بیابم خویشتن

ما هنوز خودمان را نیافتیم ها. ما خیال می‌کنیم 60 کیلو گوشتیم!

کِی رسد آن آخرین تا من شوم بی‌خویشتن

حالا می‌خواهی بی‌خویشتن بشو، از خودت بیرون بیا، همین‌طور که ایشان فرمودند، یا نیا، هیچ آسمان زمین نمی‌آید که. اما به خودت ضرر زدی ها. در جوانی زیر خاک شدی ها. مجسمۀ امراض شدی ها.

نمی‌دانم این شعر برای کیست بنده 50 سال قبل در کتاب ریاض العارفین دیدم.

                                 خلقم اگر آشنای خود می‌خواهند

بله دیگر، مخلص سرکارم! ان‌شاءالله حال‌تان خوب است، دلم تنگ شده، می‌خواستم بیام زیارت‌تان! آره.

خلقم اگر آشنای خود می‌خواهند

الحق سپر بلای خود می‌خواهند

غیر از این است؟ زن، بچه، پدر، مادر، همه شما را برای خودشان می‌خواهند. آن کس که شما را برای خودش نخواهد خداست. خدا را به چه فروختی؟

خلقم اگر آشنای خود می‌خواهند

الحق سپر بلای خود می‌خواهند

خود را ز برای ما نمی‌خواهد کَس

یک نفر را پیدا کنید که شما را برای خودتان بخواهد.

ما را همه از برای خود می‌خواهند!

لااله‌الاالله.

خود را ز برای ما نمی‌خواهد کس

ما را همه از برای خود می‌خواهند

دو سه‌تا وصله این‌جا بزن جانم، سلام کن، اگر کسی جوابت را داد! پس شما را نمی‌خواهد.

یک سؤال دارم، ولی خسته می‌شوید. روش‌های عملی این رسیدن به فرمایش آقای امیرالمؤمنین علیه‌السلام چگونه از خودمان بیاییم بیرون؟

خیلی سؤال قشنگی بود. آقا یک شعر جواب ایشان است اما به شرطی که این نسخه را از همین ساعت پیاده کنید ان‌شاءالله.

صمت و جوع و سَهر و عُزلت و ذکر به دوام

ناتمامان جهان را کند این پنج تمام!

شروع کنیم آقا. نسخه را باید عمل کرد. از همین امشب ان‌شاءالله. این‌قدر حرف نزنیم آقا، مگر کلة گنجشک خوردیم! بله حافظ می‌گوید:

خواب و خورت ز مرتبة عشق دور کرد

آن دم رسی به دوست که بی­ خواب و خور شوی

جوع، سحرخیزی، لااله‌الاالله خب، نمی‌شود. مفتکی که نمی‌شود جانم. 20 سال جان می‌کَند می‌رود آمریکا، ظرف می‌شوید آنجا، و و و که یک کاغذ­پاره بدهند آقا دکتر است! یک کسی می‌خواهد مُلک و ملکوت را در اختیار بگیرد یعنی دنیا را به او بدهند، از او بگیرند، تکان نمی‌خورد! اوه! خب بکنید آقا این نسخه را.

صَمت و جوع و سَهَر و عُزلت و ذکر به‌ دوام

ناتمامان جهان را کند این پنج تمام!

ان‌شاءالله این جمع، عادات دیرینه را بگذارید کنار. چه بسا توی ماشین نشستید، صحبت نکنید آقا. از یک جایی باید شروع کرد. آقای غفوری می‌فرمودند: هر کاری یک اولی دارد.

 

وصلّی الله علی محمّد و آله




نظر

«در زیر آسمان هیچ کاری به عظمت انسان‌سازی نیست»

علامه کرباسچیان
شبکه های اجتماعی
رایانامه و تلفن موسسه

info@allamehkarbaschian.ir - ۰۲۱۲۲۶۴۳۹۲۸

All content by Allameh is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License. Based on a work at Allameh Institute