سالگرد چهارم رحلت علامه کرباسچیان

تاریخ ایجاد: ۱۴۰۱/۶/۲۴

سالگرد چهارم رحلت علامه کرباسچیان

در این سالگرد که در تاریخ 28 خرداد ماه سال 1386 در دبیرستان علوی برگزار شد، جناب آقای محمدعلی فیاض بخش به ایراد سخنرانی پرداختند.



سخنراني آقای محمدعلی فياض‌بخش در چهارمين سالگرد وفات استاد علامه كرباسچيان 

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحيم

الحمدالله رّب العالمين و صلّي‌الله علي سيدنا محّمد و علي اهل بيته الطّبين الطاهرين و لغته الله علي اعدائهم اجمعين.

با عرض سلام خدمت حضار گرامي، اساتيد، فرهيختگان، دانش‌آموختگان دانش‌آموزان و كليّه‌ي اعضاي خانواده‌ي بزرگ علوي و علاقه‌مندان و شيفتگان مرحوم علامه‌ي بزرگ و با عرض تسليت ايّام شهادت حضرت صدّيقه‌ي طاهره سلام الله عليها.  

در چهار سالي كه از زحلت مرحوم آقاي علامه مي‌گذرد، گفتارها و نوشته‌هاي گوناگوني به بهانه‌ها و مجال‌هاي ياد كرد اين عزيز از دست رفته گفته و منتشر شده است كه هر يك در جاي خود ارزشمند و مغتنم است. در انبوه نوشتارها و گفتارها به مفرداتي از شخصيت والاي مرحوم علامه كرباسچيان پرداخته شده است. هر چند هر يك از اين مفردات براي توصيف و تشريح يك شخصيت كامل معنوي همچون آقاي علامه كافي و وافي به نظر مي‌رسد، امّا به اعتقاد اين شاگرد كوچك يك نظر كرد و يك زاويه‌ي ديد در پرداختن به وجود مرحوم علامه تا امروز از نظرها دور مانده است. مصرع‌ها و بيت‌هايي كه هر يك به تنهايي و جلوه‌اي از وجود آقاي غلامه را تشريح و توصيف كرده باشند در طول اين چهار سال آفريده شده، چه در گفتارهاي شفاهي و جه كم و بيش در مكتوبات و همان گونه كه عرض كردم هر يك به تنهايي كافي است تا وجود معنوي و ارزشمند اين مرّبي بزرگ را تشريحو توصيف كرده باشد امّا مهم‌تر از بيان اين مفردات ترسيم اين وجود گرانقدر و بي‌بديل در يك منظومه‌ي واحد و در كّل يك پارچه است كه من معتقدم با وجود بيان صفات مفرد از وجود مرحوم آقاي علامه از اين نكته شايد با غفلتي غير متعمدانه گذر شده است و آن نكته اين كه علامه كرباسچيان يك تئوريسين يك نظريه‌پرداز، يك احب 

سبك و صاحب مكتب بوده است. او تنها معلمي پُرشور، هنرمند و پُركار نبود، تنها فقيهي عالم و عميق و ژزف‌نگر نبود، تنها هنرمندي اعجاب آفرين سر كلاس درس نبود، تنها ساده‌زيستي زاهد و اعراض‌كننده از دنيا نبود كه همه‌ي دل و اين خود را در سوداي معبود و دوست باخت و تجارت كرد، آري اين‌ها همه هست و آن همه اين‌ها نيست تمام آن چه كه بر شمردم به اضافه‌ي بسياري را كه ناشمرده مي‌گذارم از مفررات شخصيت مرحوم علّامه بود؛ همه‌ي اين‌هاابيات و مصراع‌هاي يك غزل بلند بودند و به نام علّامه كرباسچيان ؛ يك منظومه بنام علّامه! 

به بيان ديگر رضا و تسليم، توكّل، قناعت، پشتكار، آينده‌نگري، نوآوري، مردم‌داري، هنروري، پركاري، شور، سوز، درد، معلمي همه‌ي اينها اقماري بودند به گرد يك منظومه به نام خود علامه، آن منظومه عبارت بود از يك سبك و يك مكتب كه از مرحوم علامه كرباسچيان يك تئوريسين تعليمي، تربيتي ديني ساخته بود. من سخن كوتاه خودم را در مجالي در اختيار دارم در اين دو بخش ميان مي‌كنم: بخش نخست مباني و زير ساخت‌‌هاي نظريه در نظام تعليم و تربيتي علامه، بخش دوم روش‌هاي عملي در مكتب تعليم و تربيتي علامه، و سعي مي‌كنم به صورت گذرا يك نگاه تطبيقي داشته باشم با برجسته‌ترين آراءاز برجسته‌ترين صاحب‌نظران تعليم و تربيت كلاسيك و آكادميك در صد سال اخير و عمدتاً از مغرب زمين.

مرحوم علّامه كرباسچيان صاحب مكتب بود، صاحب تئ.وري تعليم و تربيت بودو از خود در كار تعليمي، تربيتي نظر داشت. ببينيد! معلّمي نبود در عين پرشوري، در عين علاقه‌مندي و در عين هنروري به آزمون و خطا بپردازد، آنگاه منتظر بنشيند و ببيند كه آخر كار چه مي‌شود و اميد و پروا و آرزو ببندد كه خوب از آب در بيايد يا، نه! نه، علّامه از ابتدا مي‌دانست چه مي‌كنئد، براساس چه مدلي رفتار مي‌كند، چه پيچ و خم‌هايي را مي‌پيمايد تا انتها به كجا برسد، گويي از ابتدا انتهاي كار را خوانده بود، اين معناي صاحب‌نظر بودن و تئوريستن بودن است. تفاوت يك مرد صاحب‌نظر، صاحب مكتب، صاحب سبك و صاحب تئوري با ديگر افرادي كه پر از شورند پُر از دردند، پُر از 

تلاشند و سراپا كوشش و هيجان هستند از همين‌جاست كه دسته‌ي دوّم اميد به كوشش و خطا و آزمون خطا مي‌بندند و آرزو مي‌كنند كه پايان كار، يك داشته‌اي باشند، چيزي براي آن‌ها به عنوان راندمان مثبت بماند، امّا يك فرد صاحب تئوري از ابتدا مي‌داند كه چه مي‌كند. تفاوتي كه علّامه كرباسچيان، يا بهتر بگوييم، مزيّتي كه علّامه كرباسچيان به عنوان صاحب تئوري و سبك تعليم و تربيتي با بزرگان و نام‌داران اين وادي اين بود كه مرحوم علّامه هم در مباني نظري صاحب سبك و صاحب حرف بود و هم در راه كارهاي عمليّاتي و اجرائي، صاحب روش. اگر شما تاريخ تعليم و تربيت را در صد سال اخير مطالعه كرده باشيد مي‌دانيد كه برجسته‌ترين آراء و نظريّات از آن كساني است كه عمدتاً به تحقيقات و تدوين‌هاي كتابخانه‌اي كار خودشان را منحصر و محدود كردند. حداكثر اين است كه يك سري اصول و مباني و فلسفه‌هاي و كتابخانه‌اي و بنيادين را تدوين كرده‌اند و اگر شانس مي‌آوردند شاگردان‌شان و آيندگان و معتقدان اين مكاتب راه‌كارهاي عمليّاتي را بر مباني نظري مي‌جستند و اگر شانس نمي‌آوردند كه ـ اكثريت اين متفكرتان بدون شانس ماندند ـ اين گونه مي‌شد كه شده است، يعني آراء اين‌ها در لابه‌لاي كتاب‌ها محبوس مي‌ماند و در كلاس‌ها و آكادمي‌ها فقط از ذهني به ذهني منتقل مي‌شد بدون آن‌كه راه كار عمليّاتي در صحنه‌ي اجرا و عمل پيدا بكند. مرحوم علّامه كرباسچيان يك تنه هم واضع و تدوين كننده‌ي اصول نظري مكتب تربيتي و تعليمي‌اش بود و هم يك تنه براي آزمون و نيكو آزمودن پا به اجرا گذاشت. من در ياداشت‌هايي كه تا كنون در اين زمينه به علاقه‌ي شخص خودم نگاشته‌ام تقريباً درگير يك كار تطبيقي هستم بين حركت و تفكر مرحوم علّامه كربالسچيان در مقابل و در مقايسه با حركت و تفكرات صد ساله‌ي اخير متفكران تعليم و تربيت. در بُعد مباني نظري به هفت مبنا و نيز در بُعد مباني عمليّاتي به هفت مباني رسيدم كه همه‌ي اين مباني حاجت جلسه‌اي امروز ما نيست و خارج از مجال ما است. امّا فهرست‌وار در بخش اوّل در سه مبنا و در بخش دوّم نيز به سه راه كار اشاره مي‌كنم. عنوان و فهرست را فقط مي‌گويم. در مباني نظري مرحوم آقاي علّامه به 

اين سه مبنا معتقد بود: 1) اصالت جويي، 2) الگو سازي و 3) جامعيّت و كلّ ‌نگري اين‌ها مباني نظري و فلسفي تفكّر ايشان بود، فلسفي به معناي مصطلحش منظورم نيست، بلكه به معناي كلمه است، يعني مبنا و زيرساخت. اين سه زيرساخت‌ها از مجموعه‌ي زيرساخت‌هاي نظري بود كه مرحوم علّامه در مكتب تعليم و تربيتي‌اش به آن معتقد بود و درانداخت: اصالت‌جويي ـ الگو‌سازي ـ جامعيّت و كلّ‌نگري. در بُعد روش‌ها و عمليّات، سه راه‌كار از ميان راه‌كارهايي كه قابل ذكر است و در مجال جلسه‌ي ما سست و عبارتنداز: تكرار بي‌ملال، تمثيل و كنايه، انسجام و استحكام. امّا من بر الين ادعا هستم كه علّامه‌ي ما تئوريستن و نظريه پرداز و صاحب مكتبي بود كه آراء به نام‌ترين افراد وادي تعليم و تربيت در جهان معاصر و در مغرب زمين را پوشش مي‌داد. و حتي در بعضي موارد به برتري و مزيّت دست مي‌يافت من از شما پيشاپيش عذر مي‌خواهم اگر براي حجّت‌آوري سخنم گذرا و كوتاه يكي دو اسم از چند دانشمند و متفكّر مي‌آورم، غرضم فقط گويا كردن كلام است. در 50 سال اخير در مكاتب تعليم و تربيتي، مكتبي ظهور كرد كه در وادي روان‌شناسي به مكتب روان‌شناسي انسان‌گرا لقب گرفت توسط فردي به نام آبرهام مازلو. اين يك تحول و يك نوآوري بود و در برابر ديدگاه‌هاي رفتارگرايانه به بشر امروزه تا پيش از او بشر را معلول و برآيند رفتارها و مكانيزم‌ها و واكنش‌هاي محيط مي‌دانستند. در زمان پاولوف رفتارهاي بشر را بر اساس شرطي سازي كردن‌ها توجيع مي‌كردند، پاولوفي‌هاي جديد امثال اسكينرو نداگ يك مرحله‌ي پيشرفته‌تري را از شرطي‌سازي مطرح كردند كه شرطي‌سازي كنش‌گر و فعّال نام گرفت. بعد از او رفتارگراها به ميدان آمدند امّا با صحنه آمدن فردي به نام آبروهام مازلو يك دريچه‌ي روان‌شناسي انسان گرايانه در نيمه‌ي دوّم قرن بيستم گشوده شد. لُبّ و لباب سخن و مبناي نظري در اين روان‌شناسي انسان گرايانه‌ي مازلو اين بود كه براي گزينش و پرورش ميان انسان‌ها اصالت جويي كنيد. انسان معلول كنش و واكنش كور و كر محيط نيست انسان ماشين نيست، انسان بازتاب‌هاي مكانيكي نيسن، انسان يك اصالت فطري دارد. اين سخني بود كه در نيمه‌ي قرن بيستم، در عالم تعليم و 

تربيت و روان‌شناسي نوين مي‌نمود من يقين دارم كه علّامه‌ي ما نه تنها با مكتب روان‌شناسي انسان‌گرايي مازلو آشنايي نداشت بلكه نام مازلو را هم به نشنيده بود. وجود پر خلّاقانه و چشمه‌ي پُرفيض او بود كه او را به مبناي واقعي در تعليم و تربيت رسانده بود و از همين ما تعبير مي‌كنيم به صاحب سبك بودن و صاحب نظر بودن، والّا معلّمان پُرشوري كه نظريات ديگران را اجرا مي‌كنند كم نيستند امّا اين‌ها يقيني ندارند به نتيجه و پايان كار، چون آزمون و خطا مي‌كنند. علّامه بر فردي به نام آبروهام مازلو پيشي گرفته بود، آبروهام مازلو پيشينه‌ي پيشيان خودش را در انبان معلومات خود داشت تا نظريه‌ي روان‌شناسي انسان‌گراي خودش را مطرح كرد امّا علاقه‌ي ما از تحصيلات كلاسيك و آكادميك رايج چه داشت؟ ! 

البته او از مازلو چيزي نداشت امّا؛ اين كه مي‌گويند آن خوشتر ز حسن يار ما اين دارد و آن نيز هم! علّامه چيزي داشت كه همه‌ي اين‌ها در آن توشه يافته مي‌شد و آن اصالت جويي بود نكته‌ي دوّم در مباني نظري تعليم و تربيتي مرحوم علّامه الگو‌سازي و نمونه‌پردازي بود. 

همه‌ي شاگردان علوي فضاي الگوسازي‌هاي مرحوم علّامه را تجربه كرده‌اند؛ در كلاس‌هاي درس، در زنگ‌هاي تفريح و در سالن غذا خوري. در خانه‌ي او براي كساني كه توفيق رفت و آمد نزديك‌تر و خصوصي‌تر داشتند در رفت و آمدها، بيرون و درون، مسافرت‌ها، حضر و سفر اغلب اين توفيق را داشته‌اند كه شرايط الگوسازي‌هاي مرحوم علّامه كرباسچيان را تجربه كنند.

يكي از نظريات شايع و برنشسته‌ي امروز در يادگيري اجتماعي به نام Social Learning توسط نامداري به نام آلبرت باندو را امروز صحنه‌گردان كلاس‌هاي درس است. شايد دانشجويان عزيز ما در كشور خودمان هم چندان بيگانه نباشند به هر حال ترجمه‌ي اين مباحث هر چند نوعاً نارسا و غير بومي است ـ كه سخن ديگري است و شكوه در جاي ديگري ـ به هر حال در كتاب‌هاي ترجمه شده و در كلاس درس‌هاي نظريه‌ي سوشال‌لنينگ وجود 


دارد. نظريه‌ي سوشال‌انينگ يعني يادگيري اجتماعي. وقتي در مؤلفه‌هاي تغيير رفتار توسط اين محقق و روانشناس به نام آلبرت آندورا دقت مي‌كنيم همان رفتارهايي را مي‌بينيم كه آقاي علّامه از خود سر كلاس باز مي‌كرد؛ همام اطوارهاي طبيعي كه علّامه در نشست و برخاست با بچه‌ها در كلاس و حياط و سالن غذاخوري و در خانه و سفر حضر با شاگردان خويش اجرا مي‌كرد. نمايه‌هاي اجتماعي الگو‌سازي را آلبرت آندورا از كجا آورده بود؟ از پيشينه‌هاي آكادميك خودش كار يك محقق همين است كه نتيجتاً به يك تدوين قواعد و شرايطي در مسير درست علني برسد. امّا علاّمه‌ي ما از كجا آورده بود؟ از اين نكته در اين جا نگذرم و ناگفته نگذارم كه علاّمه‌ي ما نظريه‌ي سوشال‌لنينگ را از اين جا گرفته بود كه: كونوا دعاه النّاس باعمالكم و كونوا دعاه ليلنّاس بغير السنتكم امّا اين حديث را هزاران نفر شنيده‌اند. عالمان هم شنيده‌اند فقيهان هم شنيده‌اند كتاب‌خوان‌ها هم شنيده‌اند دانشگاهي‌ها هم شنيده‌اند امّا در صحنه‌ي عمل و اجراي عملّيات چند علاّمه ظهور كرد كه نظريه‌ي سوشال‌‌لنينگ را بدون اين كه صاحب و واضع نظريه را بشناسد اما بدون اين‌كه اين اصطلاح را بتواند احتمالاً تلفظ بكند در صحنه‌ي عمل به منصه‌ي ظهور بكشاند!؟ اين همان بيان صدر سخن است كه عرض كردم علامنه‌ي ما تئوريسين بود، صاحب مكتب بود، صاحب سبك بود، چه بسا اين گوشه‌ي عالم و آن گوشه‌ي عالم بر اساس تفكر فطري خدايي و ب ر اساس قواعد فطري و نواميس طبيعتي كه خداوند خالق آن است دو انسان متفكر، امّا دو انساني كه دغدغه‌ي صاحب سبك بودن دارند به يك نتيجه برسند و اين اتفاق نادري در تاريخ نيست. در تمام زمين‌هاي علوم اين اتفاق افتاده است. امّا اين اتفاق براي علّامه‌ي ما فراوان افتاده است ما در نظريات تربيتي علّامه چه در مباني نظري و چه در راه كارهاي عمليّاتي چيزهايي را مي‌بينيم كه هر يك به تنهايي نشان عزّت و حلقه‌ي گلّ افتخار براي يك روان‌شناس و يك محقق شده است. در مورد انتخاب اصلح نام مازلو را آوردم: اصالت‌جويي و انتخاب اصلح و پرداختن به زمينه‌هاي آماده‌ي انساني و كار تربيتي را در آن زمين‌هاي بارآور متمركز كردن كه: به كاري در زمين اصل كار هست. 

 نكته‌ي دوّم كه ديدگاه انسان‌گرايي و معنا‌گرايي روان‌شناس نام دارد ديگري را داريم كه هنوز يك دهه از مرگش نمي‌گذرد؛ ويكتورفرانكل در وين كه خودش صاحب يك مكتبي شد به نام لوگوتراپي معناگرايي، معنادرماني. بچه‌هاي مدرسه‌ي علوي! هم‌شاگردي‌هاي ديروز! عزيزان و فارغ‌التحصيلان ديروز و پري‌روز و امروز! چه فراوان حجم گفتارها و پيام‌هاي مستقيم و غير مستقيم از مرحوم علّامه را شما به ياد داريد كه معناگراي را بر ما تزريق مي‌كرد و با تزريق معنا و مفهوم زندگي ما را اميدوار مي‌كرد، افسردگي‌هاي ما را درمان مي‌كرد و با يك بيت شعر با يك تمثيل با يك كنايه، نااميدي‌هاي ما را، شكست‌هاي ما را، زمين‌خوردگي‌هاي ما را و ... و ... و مشكلات خانوادگي ما را نزاع‌هاي ما را، منازعات بيروني و دروني ما را درمان مي‌كرد؟ تا همين‌جا با ذكر سه نكته از مباني نظري در زيرساخت‌هاي فكري تعليم و تربيت‌ي علّامه ما نام سه دانشمد بزرگ مغرب زميني را مي‌يابيم، مجدداً عرض مي‌كنم اين بدان معنا نيست كه ما افتخارات علّامه را مكتسب از نام آنان كنيم؛ 

ضمن اين كه من از جمله كساني نيستم كه به دانشمندان و متفكران اهل معرفتي كه خارج از ديار و قوم ما هستند به صرف اين كه بيگانه از ما هستند به بي‌مهري بورزم و حقير بيانگارم؛ اين‌گونه فكر نمي‌كنم و معتقد به چنين بي‌مهري‌هايي هم نيستم؛ 

در عين حال اين بدان آوردم كه بگويم وقتي ما ادعا مي‌كنيم علّامه صاحب سبك و صاحب مكتب بود به اين دليل است كه اين اتفاقات خارج از حوزه‌ي زندگي و حتي خارج از حوزه‌ي اطّلاعاتي علّامه افتاده است. يعني كساني خارج از اين كشور و بحبوحه فعاليّت‌هاي آكادميك و دانشگاهي و در بحبوحه تحقيقات و پژوهش‌ها حرف‌هايي را زدند كه علاّمه به تنهايي مجموعه‌اي از آن حرف‌ها را در طول زندگي‌اش زد! امّا بحث جامعيّت و كّل‌نگري كه يكي از مباني فكري آقاي علاّمه در نظام تعليم و تربيتي‌اش بود چرا آقاي علاّمه مدرسه تأسيس كرد؟ البته ناگفته نگذاريم، بي‌مهري است اما اگر ما علّامه را مدرسه‌ي علوي بدانيم، مدرسه‌ي علوي كه خورشيد پُرفروغ عصر ما 

است با رقه‌اي از وجود منظومه‌ي علّامه بود يعني اگر به فرض علّامه به تأسيس علوي نيز موفق نمي‌شد، علّامه بودنش در جاي خودش بود، امّا خدا را شكر كه اين توفيق را يافت و پُرفروغ‌ترين بارقه‌ي وجود خودش را در مدرسه‌ي علوي نمايان و آزاد كرد. امّا نكته اينجاست كه وي مدرسه تأسيس كرد؛ در كنار ده‌ها كار ديگري كه مي‌توانست در پي مباني فكري تعليم و تربيتي خودش به آن اقدام كند. او مي‌توانست تأسيسات ديگري را ايجاد كند. بنيان‌هاي ديگري را بگذارد و در شعاع‌هاي ديگري فعاليّت كند امّا چرا مدرسه؟

با اين محتوي و با اين موّاد؟ شاگرد مدرسه‌اي، درگير آزمايشگاه فيزك و شيمي، درگير بخوم و رصد و با آن تبعات و متعلقاتي كه اين مجموعه‌ي اقيانوسي كار در دل خودش داشت. اين‌جا معيّت و كلّي‌نگري علّامه بود كه بر سر در تفكّر اصلاح‌گري تعليم و تربيت ديني وي نوشته شده بود؛ هر كه به صلاح علم روز مجهز است از اين سر در بگذرد و پا به جبهه‌ي افت و خيز زندگي خودش بگذارد، اين‌جا معيّت و كلّي‌نگري در يكي از نظريات مطرح و برجسته‌ي امروز تعليم و تربيتي به نام گشتالت مطرح است. گشتالت يك مفهوم لغوي است به معناي ميدان و در اصطلاح روانشناسي و علوم تربيتي به معناي كلّ‌نگري است. يعني مفردات را در يك كلّ جامع بنگريم. يك مثال پيش پا افتاده اين است كه يك نوآموز دبستاني را مي‌توان در الفبا‌آموزي فقط با حرف الف، ب، پ، ج مواجه كرد و به صورت حفظي به او ياد داد. نمونه‌اي ديگر كاري است كه مرحوم نيّرزاده رحمت‌الله‌‌عليه مي‌كرد- او نيز شكار دست علّامه‌‌‌ي بزرگ ما بود و اين خو.د بحث ديگر و مجّزايي است كه علّامه چه بصيرتي داشت در شكار دست‌ورزان عالَم تربيت-‌‌! كاري كه مرحوم نيّرزاده نوري مي‌كرد اين بود كه با ايجاد نمايش، صحنه‌پردازي و آوردن لبوي داغ سر كلاس در طبقي كه هنوز بخار از آن لبو بلند بود حرف لام را به بچه‌ها در گشتالت لبو ياد مي‌داد. مرحوم نيّرزاده هم شايد نام گشتالت را نشنيده بود! امّا انسان‌هاي جوشان، خلّاق، صاحب فكر و مبتكر اين سوي عالَم و آن‌سوي عالَم در حكم همان اي بسا هندو و ترك هم‌زبان هستند كه به يك نتيجه مي‌رسند چون 

انساني مي‌انديشند و انساني كار مي‌كنند؛ چه رسد به اين كه علّامه‌ي ما بر اين فكر و انديشه و تلاش انساني دست‌مايه‌ي والاي ديگري را به عنوان زيرساخت و بنيان، استقرار كرده بود كه در پايان سخن به‌آن اشاره خواهم كرد كه آن كار، كارستان بود! پس اين سه نكته را در مباني نظري مكتب تعليم و تربيتي علّامه خلاصه مي‌كنم: اصالت‌‌جويي، الگو‌سازي، جامعيّت و كليّت‌نگري. امّا در وادي روش‌هاي عمليّاتي و راه‌كارهاي اجرايي و رفتاري 


علّامه، تكرار بي‌ملال تمثيل و كنايه، انسجام و استحكام را مي‌توان ذكر كرد. همان‌گونه كه در ابتداي سخن عرض كردم كمتر نظريه‌پرداز بزرگي- لااقل در وادي علوم تربيتي و روانشناسي- بوده است كه در مباني نظري و فكري، خودش در صحنه‌ي عمل شخصاً جامه‌ي عمل پوشانده باشد. من از دو نفر در اين وادي نام مي‌برم: يكي ژان‌پياژه‌ي سوئيسي كه توانست آراء و مباني زيرساختي نظري فكرش را در عمل پنجاه سال بيازمايد و اجرا كند و ماندگار سازد و ديگري مونته‌‌سووري ايتاليايي است كه او هم به تأسيس مدرسه اقدام كرد و امروز مدارس نمونه و شاخص مونته‌سوري در اقصا نقاط اروپا و نيز آمريكا براي كساني كه ارزش‌هاي نظري اين واضع نظريه‌ي به‌‌نام مونته‌‌‌سوري را درك كردند دائر هستند. علّامه‌ي ما يكي از اين كسان بود كه اين توفيق و شانس و فرصت را پيدا كرد كه شخصاً به كار عمليّاتي كردن فكرش بپردازد. در شاخه‌هاي راه‌كارهاي عمليّاتي من هفت راه‌كار من براي خودم در يادداشت‌هايم فهرست كرده‌ام كه الآن فقط به ذكر فهرست‌وار سه عنوان مي‌پردازم: يكي تكرار بي‌ملال: بچه‌هاي علوي سر كلاس‌ها و بعد از فارغ‌التحصيلي در خانه‌ي آقاي علّامه و در ماشين هنگامي كه ايشان را در سر راه شهر ري به ونك مي‌رسانديم(!!) تكرارهاي بي‌ملال ايشان را به يياد دارند. ابيات، تكراري بود امّا مجموعه‌ي غزل نوبه‌‌نو مي‌نمود، گويي ابيات و مصرع‌هاي تكراري هر بار با يك آهنگي خاص سروده مي‌شد كه مجموعه‌ي غزل را نو مي‌كرد، تكرار بي‌‌ملال! و اين يكي از مكانيزم‌هاي نهادينه كردن تربيت توسط علّامه كرباسچيان بود كه در ذهن 

مترّبي و متعلّم مي‌نشست. يك نكته بيش نيست غم عشق و اين عجب از هر زبان كه مي‌شنوم نا‌مكرّر است! و اين هر زبان را علّامه‌ي ما داشت. چون زبانش بيان‌كننده شوري بود كه آن شور پنهان بود و در پايان سخن به اين شور پنهان هم اشاره‌اي خوهم كرد نكتة دوم تمثيل و كنايه بود. ما تصور مي‌كنيم هنر تمثيل‌آورري و كنايه‌پردازي هنري است در دسترس. بايد بگويم حداقل از جنس سهل ممتنع است، شدني نا‌شدني است! از جنس اشعار سعدي است كه: زين دست كه ديدار تو دل مي‌برد از دست ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را! سهل ممتنع است، 


شدني نا‌‌شدني است يعني چه؟ ما كتاب‌ها و انبوه حِكم و امثال در ادبيات خودمان داريمو در ادبيات همه‌ي ملل نيز؛ امّا كساني كه اولاً اين‌ها را درست بكار ببرند و ثانياً و خود در لحظات مقتضي به آفرينش درست اين تمثيل‌ها بنشينند اين كار فوق‌العاده‌اي است. يكي از آرزوهاي من اين است كه گروهي از دوستان و آشنايان شيفتگان علّامه و كساني كه حافظه‌شان امروز نسبت به دوران علامه انباشته‌تر است بنشينند و اين تَمثيل‌ها و كنايه‌هاي آقاي علّامه را در يك دفتري جمع‌آوري كنند آن‌گاه خواهيد ديد كه ما به گنجينه‌ي امثال و حِكم ادبياتمان از ديدگاه تعليم و تربيتي چه گنجينه‌ي جديدي را افزوده خواهيم داشت! اين كه آقاي علّامه سر كلاس بيايد و ناگهان بدون هيچ مقدّمه‌اي بگويد: ديشب حسين ما از پشت‌بام افتاد و مُرد! و در آن شوك و هيجان آني كه براي نوجوان‌هاي دوّم و سوّم دبيرستان دست مي‌داد و يك لحظه سكوت و يك لحظه حبس نَفَس همراه با اضطراب؛ ناگهان در يك مكث بگويد: نه عزيز جون! همان‌طور كه مي‌توانستم حسين را بگيرم و نگرفتم و افتاد و مُرد اگر بتواني كسي را از ضلالت برهاني و قصور كني گناه گمراهي او به گردن تو است! آن‌گاه نفس راحت و آسودگي شاگردان سر كلاس و يك‌ربع بعد زنگ تفريح با خبر خوشحال‌كننده‌ي سمعي و بلكه بصري كه حسين عزيز زنده است و همچنين زنده و سلامت بادا!. اين تمثيل و اين كنايه را كدام كنايه‌پرداز و تمثيل‌گرايي اين‌گونه به موقع‌مي‌پردازد؟! امروز در پيشرفته‌ترين مباحث علوم تربيتي در گرايش‌هاي روش تدريس و ديداكتيك از تكنيكي به نام آنالوگي ياد مي‌شود. اين تكنيك يك تكنيك نو است حتي شايد اين كلام را عزيزاني كه اطلاعات آكادميك دارند هم نشنيده باشند!

مفهوم و تدبير آنالوگي در تدريس مفهومي ازين است . بله آنالوگي در صنعت و در مقابل ديجيتال يك تعبير رايج است امّا آنالوگي در تدريس و آنالوگي در كلاس درس يعني چه؟ يعني استعداد و توانايي تمثيل‌پردازي و تشبيه‌گرايي و كنايه‌سازي. اين مقوله امروز تازه وارد مباحث پيشرفته‌ي ديداكتيك و رووش تدريس شده است. علّامه‌ي ما از آن روزي كه من او را شناختيم يعني بيش از 35 سال پيش، آنالوگ‌گرايِ تمثيل‌پردازِ كنايه‌سازُ بي‌بديل 

در كلاس‌هاي درس بود كه براي هر مفهومي كنايتي و تمثيلي داشت. اين غير از اين است كه بگويم كتاب مثنوي هم پُر است ازتمثيل و كنايه! بله، حكيمي، اديبي، عارفي به نام مولوي نشسته است و س فرصتي- ما چه مي‌دانيم- تمثيل‌ها ساخته، كنايه‌ها پرداخته و حكايات ساز كرده، امّا علّامه‌ي ما سر كلاس درسس ابتدا به ساكن تمثيل مي‌ساخت. حتي اگر بگوئيم از پيش مي‌ساخت نيز چيزي از هنروري او كم نمي‌كند. كسي كه از شب پيشين مدل درس فرداي خودش را اين‌گونه شاد و فعّال و كارآمد آماده كند، اين انسان، انساني ديگر است. و بالاخره سومين نكته انسجام و استحكام بود كه در نظم، پيگيري و دقت نظر واتقان رأي و عملِ علّامه مشهود بود. پس در دو مبنا، مباني نظري و مباني عملي‌علّامه را با بعضي از نامداران مغرب زمين مقايسه كردم تا بگويم علّامه‌ي ما خارج و، وراي مفردات شخصيتي كه از او مي‌گوئيم و ستايش مي‌كنيم يك صاحب سبك، يك تئوريسين و يك صاحب فكر بود و من ادعا مي‌كنم كه در كشور ما در وادي تعليم و تربيت تا امروز بي‌‌بديل و بي‌همآورد مانده است و اين از باب يك تفاخر متعصّبانه و تمجيد‌گرايانه نيست، بلكه از باب اين است كه اين قوّه و اين گنجينه‌ي ارزشمند سرريز شود و در جامعه‌ي اسلامي ما در جهت تعليم و تربيت جوانان ما به كار گرفته شود، كه خدا كند آن روز بيايد! من شنيده‌ام كم و بيش در همين دانشگاه‌هاي داخل ما كه اساتيد بصير، دانا و دلسوز در رشته‌هاي مختلف درسي در 

سر كلاس نام از رسائل استاد مي‌برند و به دانشجويان پيشنهاد مي‌كنند كه رسائل استاد را بخوانند. من در آلمان خود شاهد بودم كه فردي به من رسيد. وقتي كه نام و نشاني گرفت و شناخت و ارتباطي را بين ما و استاد دريافت به من گفت: مي‌داني رسائل استاد را كه من خواندم به چه چيز تعبير مي‌كنم، به چه چيز تشبيه مي‌كنم. گفتم چه؟ گفت: اين رسائل استاد براي من حالا در حكم ديوان حافظ است. گفتم: چه‌طور؟! گفت: چه‌گونه است كه ديوان حافظ را هركس به نيتي و به تفألي مي‌گشايد جواب خود را مي‌گيرد و در ذهن خود بازخواني آن تابلو را مي‌كند؛ من هم هر جاي رسائل استاد را باز كردم ديدم تو گويي اين گوينده‌ي نامه‌ها با شخص من در حال سخن گفتن 

است و به گونه‌اي خصوصي با من حرف مي‌زند! اين اقبال، ميمون است امّا كافي نيست. يعني در برابر اين اقيانوس موّاج كافي نيست كه ما فقط ببينيم مرغزارهايي محدود در حال آبياري هستند. اين آبشخور توان اين را دارد كه كويرهايي را بارآور و زنده بكند. پس اصالت‌جويي، الگوسازي، جامعيّت و كلّيت‌نگري در بُعد مباني نظري؛ تكرار بي‌ملال، تمثيل و كنايه، انسجام و استحكام در بُعد و راه‌كار‌هاي علامه از خود به جاي گذاشت بخشي بود از آن‌چه كه لا‌اقل من به فكر محدود من رسيده بود و مفصل تر از اين‌ها را در ياد داشت‌هاي خود در حال تدوين هستم امّا آن بنيان راسخ كه اساس همة اين توفيقات نظري و علمي علّامه است چه بود؟ 

اين كه مي‌گويند آن خر شتر ز حسن يار ما اين دارد و آن نيز هم!

ويكتور فرانكل‌ها، پياژه‌ها، مونته‌سوري‌ها آلبرت باندوراها مازلوها و ديگران ديگران همين حرف‌ها را داشتند ولي ««آن»» را نداشتند و آن، اتصالش به يك منبعي بود كه آن منبع براي ما همه چيز است و آن زبان وحي است و زبان ترجمان وحي است. شما كتاب توصيه‌هاي استاد و وصاياي استاد را ورق بزنيد؛ مشحون از آيه و روايات است؛ روايات در ترجمان آيات. اين بود آن چه علّامه‌ي ما داشت و ديگران ندارند. علّامه‌ي ما به اين گنجينه‌ي ارزشمند روايات و زبان متصل به وحي، فكر و خلّاقيت‌هاي عمل گرايانه‌ي خودش را متصل كرد و اين علّامه‌ي ما علوي را 

ساخت و اين از علوي شمايان عزيز را ساخت و خواهد ساخت. اتصال علّامه به زبان وحي، انسش با زبان وحي و ترجمان وحي سر ماندگار توفيقاتش بود. ما كه از مكنون دل علّامه‌ي عزيز‌مان خبر نشديم و چه مي‌دانيم كه او همه‌ي اين كار‌ها را به چه عشقي كرد؛ امّآ من تصور مي‌كنم دو بيت از لسان الغيب حافظ در شرح زبان حال علّامه‌ي ما است؛ علّامه چه كرد؟ بهتر است بپرسيم علّامه چه‌ها نكرد؟! اين همه كار! جفا و كم مهري است يا محدود‌نگري است اگر بگوييم علّامه علوي را ايجاد كرد، علوي تنها با رقه‌اي از اخگر وجودِ علّامه بود، چه مي‌دانيم علّآمه چه كرد؟! امّا براي چه كرد، براي كه كرد؟ديگران كارها كردند تا نامشان در دفتر آكادمي‌هاي دنيا به 

عنوان نامداران نظريه‌پرداز بيايد، شما مي‌دانيد كه علّامه در زمان حياتش اجازة اين نداد جايي كه شائبه‌ي تمجيد و نام بردن از او هست، آن جا تشكيل بشود و كلامي گفته شود. روزگار علّامه را از ما گرفت و فرصت نام بردن از علّامه را ب ما داد من نمي‌دانم آيا در اين داد و ستد واقعاً ما سود برديم يا خسران كرديم؟! زمانه او را از ما گرفت و فرصت گفتن از علّامه را به ما داد! ما در زمان علّامه مجال نداشتيم؛ و بهتر بگويم، فرصت نمي‌يافتيم و جرأت نمي‌كرديم تا از علّامه بگوييم پس علّامه براي چه اين همه كار كرد؟ ما چه مي‌دانيم؟ امّا حافظ دو بيت دارد مي‌گويد: بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

بوي تو مي‌شنيدم بُر ياد روي تو دادند ساقيان طرب يكي دو ساغرم 

اين ساقيان طرب كجايند؟ ما چه مي‌دانيم؟... در پايان سخن نكتهاي كه گاه در غفلت از آن مي‌گذرند – هر چه غير معتمد‌اند- امّا اجازه بدهيد من در اين محضر اشاره كنم. من بارها از مرحوم استاد شنيدم كه فرمود: اگر مرا در اين خانه جز اين بانوي در سايه بود- اين‌ها تعبيرات من است- اگر جز اين همسر مرا مي‌بود، بعيد مي‌نمود كه من به اين توفيقات موفق بشوم! خدايا اين مادر معنوي خانواده‌ي علوي را سلامت و عزيز و همچنان پاينده بدار.

مرا در خانه سروي هست كاندر سايه‌ي قدش فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم و اين آن غنيمتي بود كه

علّامه داشت خدايا روح‌علّامه را با انبياء و اوليائت محشور بگردان. بانوي در سايه، مادر معنوي خانواده‌ي علوي را عزيز و سلامت بدار و السّلام عليكم و رحمه‌الله. 



0 نظر

«در زیر آسمان هیچ کاری به عظمت انسان‌سازی نیست»

علامه کرباسچیان
شبکه های اجتماعی
رایانامه و تلفن موسسه

info@allamehkarbaschian.ir - ۰۲۱۲۲۶۴۳۹۲۸

All content by Allameh is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License. Based on a work at Allameh Institute